تبلیغات
یادداشت های یک استشهادیه جنبشی - مطالب تیر 1385
 

صهیونیزم ,

: جمعه 30 تیر 1385 :

لطفا صورت مسئله را درست بخوانید!


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم  الله الرحمن الرحیم

پیش نوشت :

شرح وضعیت الانمان است با تحلیل های خودم نسبت به آن ها در شرایط فعلی :

نوشت :

اول . دقیقا 10 روز از درگیری اسراییل با لبنان و این آشوب ها و تشنج ها می گذرد. بهتر است از اول شروع کنیم.از زمان به اسارت گرفته شدن دو نظامی صهیونیستی توسط حزب الله و در واقع شروع بهانه ی اصلی جنگ نظامی امروز. جنگی که تا بحال سابقه نداشته و در واقع زمانی مناسب برای عکس العمل اسراییلی ها به منظور خالی کردن عقده های اصلی و دغدغه های اصلی شان در این مدت از شروع انتفاضه ی May  2000 گرفته تا پیروزی حماس و آزادی غزه و ضربات سنگینی که پس از آن متحمل شدند. جنگی که  تا بحال ،چند صد یا شاید هزار نفر از مردم را که قریب به نیمی از آنها زن و کودک بوده اند به شهادت رسانده یا مجروح کرده است .

             

دوم . گرچه اسراییل پیش بینی عکس العمل هایی را از جانب نیروهای حزب الله و نیروهای مقاومت داشت اما انتظار چنین قدرت نظامی را از حزب الله نداشت و در واقع پیش بینی اسراییل این بار درست از آب در نیامد.اما با این حال همچنان ادامه می دهد و در حقیقت دیگر دست خودش نیست ، مجبور است که ادامه بدهد.*

سوم. در هر حال مسئله ی دیگری که مطرح است این است که حالا در این شرایط ما چه کنیم !؟ یعنی چه باید بکنیم !؟

البته با توجه به این پست نورا و طیبه  و اینکه آیا جهادی در این حال بر ما واجب است یا نه و آیا چنین جهادی لزوما باید در لبنان یا فلسطین صورت بگیرد یا خیر !؟

و تحلیل های محمد مسیح از این ها ، فکر می کنم درستش همان حمایت هایمان باشد ،  از هر جهت – فکری ، اقتصادی ، نظامی و ... -  تا رفتن به لبنان و شلوغ کردن اوضاع با جهاد دفاعی که نورا و طیبه از آن گفتند ...

چهارم. و یا اینکه حداقل بچه حزب اللهی های شهادت طلب خودمان که قرار است مثلا (!) در هنگام نیاز ، استشهادی بودن شان را نشان دهند ، با هم اتحاد داشته باشند یعنی حداقل حداقل جنگ اون هم از نوع سایبر نتیکی نداشته باشند ... سر  یک کوکا کولا یا نستل خوردن یا نخوردن یا کمربند انفجاری بستن یا نبستن یا فلسطین رفتن یا نرفتن " جنگ " نداشته باشند ...  سر یک پست که به ترنج قبایشان برمی خورد ، هرچه می توانند به طرف مقابل نگویند... با تیکه ها و متلک هایشان (!)  همدیگر را تکه تکه نکنند !!!

نمی دانم ... شده مثل یک بازی بچه گانه ، یکی این میگه یکی اوون ، یه چیز این می نویسه یه چیز اوون ...

صورت مسئله را درست بخوانید ... اصلا الان مسئله خوردن کوکا کولا یا نخوردنش نیست ، گرچه یکی از کارساز ترین راه ها همین بایکوت اسراییل است اما مسئله چیز دیگری است ، مشکل چیز دیگری است ...

کاش بجای تکه انداختن کمی بیشتر فکر می کردیم ...

پی نوشت :

اول. نه تنها اسراییل که همه ی قدرت های نظامی وقتی می خواهند کاری بکنند در ابتدا پیش بینی می کنند که با چه عکس العملی مواجه خواهند شد ، اما این بار  به نظر من اسراییل تا حدودی حزب الله را دست کم گرفت و اگر پیش بینی چنین ضررهای بزرگی را می کرد عمرا به این تندی پیش می رفت اما با این حال همچنان ادامه می دهد گرچه من فکر می کنم تا حدودی هم دیگر مجبور است که ادامه بدهد چون یا باید با حزب الله کنار بیاید و مثل قضیه ی غزه شکست بخورد و زندانیان و اسیران فلسطینی ، سوری ، لبنانی و ایرانی را  آزاد کند و شرایط دیگر حزب الله را قبول کند که برایش گران تمام خواهد شد یا به این وضع ادامه دهد که به خیال خودش دوباره حامیانش پشتش را بگیرند که در شرایط فعلی دنیا ، باید کاملا فاتحه ی چنین حمایتی را حداقل به آن مقدار زیاد (!)  بخواند در هر حال چنین وضعیتی خیلی نمی تواند ادامه پیدا کند یعنی از توان اسراییل تنها خارج است ...

دوم. امشب داریم می ریم شمال شاید تا سه شنبه اگر خدا بخواهد برگشتیم ... نمی دانم چرا این طور شد اصلا اصلا اصلا دوست نداشتم در چنین شرایطی شمال برویم . اما خوب چه می شود کرد پیش آمده است دیگر ... سکوت و آرامش کنار دریا نگرانم می کند ... یاد ساحل لبنان می افتم. دلم می گیرد وقتی راحتی را می بینم ، راحتی و آرامش خودمان و آن همه درد  و رنج آنها را ، ای کاش حداقل در یک زمان بهتر می رفتیم نه الان ... در حال حاضرفقط از خدا یک چیز می خواهم که خودش می داند. در هر حال حلالم کنید ...

سوم. نمی دانم آقای محسن محسنی را می شناسید یا نه !؟ یک جانباز نا بینا و بدون دست دسته گل که فقط ببینیدش عاشقش می شوید ... امروز آمده بود صحبت می کرد ، زندگینامه شان و شرح امروز برای بعد ( ان شاالله بعد از اینکه از شمال بر گشتیم ) . فقط همین را بگویم که از دیدنی های روزگار است ...

والسلام 


ویرایش شده در سه شنبه 3 مرداد 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ

نوشته شده در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [صهیونیزم , ]


فلسطین ,

: یکشنبه 25 تیر 1385 :

تبارک یومک یا امی


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم

v       بسم الله الرحمن الرحیم

v       انا  اعطیناک الکوثر

v       فصل لربک وانحر

v       ان شانئک هوالابتر

             

آری هدیه ی روز مادرت این بود ،شهادت فرزندت ، تلف شدنش در آغوشت ، او خودش را به تو هدیه کرد ، آری او برای تو هدیه نگرفت ، او خودش را به تو هدیه کرد. هدیه ی او به تو خودش بود ، تمام وجودش بود. او در آغوشت هدیه نگذاشت ، او خودش را در آغوشت گذاشت. او هدیه اش را کاغذ کادو یی با قلب های قرمز نگرفت ، او سراپایش را برای تو با خون ، قرمز کرد. او نیامده رفت . درست نشده شکست. آنها سینه اش را دریدند، آنها قلب واقعی ولی خاموشش را برایت فرستادند... .

شاید در آن لحظه ، لبخندی زد و آخرین کلامش را گفت : « تبارک یومک یا امی ! ».

مادرم روزت مبارک ...

و

بدرود تا قیامت...

والسلام


ویرایش شده در چهارشنبه 28 تیر 1385 و ساعت 02:07 ق.ظ

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1385 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [فلسطین , ]


حریم دل ,

: شنبه 24 تیر 1385 :

وقتی به خاطر یاس کبودت گریه می کنی ...


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

هیچ نمی گویم... فقط کمی درد دل ... درد دلی که برایم عقده شده بود ... فقط دوست داشتم از این به بعد پدر صدایت می کردم ... همین ... و ای کاش ... ای کاش لیاقتش را داشتم ... باید گفتن بابی انت و امی را تمرین کنم ... باید از این به بعد تمرین زود بیدار شدن را در صبح بکنم ... شاید صبحی تو بیایی و من هنوز در خواب باشم ... دوست داشتم صبح انتظار را بیدار باشم ... دوست داشتم در بیداری از ظلمت شب به چهره ی نورانی ات واقف شوم ... دوست داشتم به معنای واقعی پدر صدایت کنم و از این پس به معنای واقعی تمرین غصه خوردن برایت را بکنم دوست داشتم وقتی آمدی ، ناله فراق سر دهم و آمدی جانم بقربانت بگویم و حالا چرا !؟ دوست داشتم وقتی بخاطر یاس کبودت گریه می کنی ، اشک هایت را پاک می کردم ... دوست داشتم وقتی برای 1170 سال غربت و تنهایی و اضطرار ناله می کنی ، کنارت بودم ... دوست داشتم وقتی برای گریه ی کودکان بی پناه و مظلوم گریه می کردی ، کنارت بودم... دوست داشتم از دست هرکس می رنجی ، از دست دخترکت دیگر نمی رنجیدی ... 

دوست داشتم تو شمعم بودی و من پروانه ات ... دوست داشتم تو دردم بودی و من دردانه ات ... دوست داشتم تو  گلم  باشی و دلم گلخانه ات ... دوست داشتم  تو عشقم بودی و من می خانه ات ... دوست داشتم تو بابایم بودی و من  ...

پ.ن

1. دیشب خواب عجیبی می دیدم ، نمی دانم چی بود ولی یادمه یک شهر خیلی بزرگی بود که پر از برج های بلند و آسمان خراش های غول پیکر بود ... توی خواب فهمیدم اسراییل بود ، اولش به عنوان یک تبلیغ تلویزیونی می دیدم که انگار از مردم جهان می خواستند که برند اونجا زندگی کنند توی بهترین شرایط و امکانات ؛ شهر عجیبی بود ...  بعد یک خانومی رو دیدم چادری به علاوه ی پوشیه که توی چنان جایی واقعا بعید بود  با یک آقای متشخص ریشو که بهمراه یک خانوم بی حجاب با موهای طلایی داشتند به طرف یک ساختمان می دویدند ، توی دست خانوم بی حجابه هم یک دوربین بود ، وارد ساختمون که شدند یک سرباز اسراییلی گرفتتشون ... موهای خانومه رو گرفته بود و می کشید ... خانومه هم جیغ می زد ... اون وسط  یک کم تیر اندازی هم شد اما بعد دیگه نفهمیدم چه اتفاقی براشون افتاد ... خواب های من هم شبیه سریال شده ...فقط مونده امشب بقیه شو ببینم ...

2. در چنین روزهایی مدام به یاد آیه ی فان حزب الله هم الغالبون می افتم ...

3. این روزها از همه دارم بی محبتی می بینم ... هر کس فکرشو بکنی ... انگار اصلا توی این دنیا آدم مهربون  پیدا نمیشه ... من کار خودم رو ادامه می دم ... به همه محبت می کنم ، با همه مهربونم ... اما خوب دو راه بیشتر نداره یا مشکل از منه که قدرت بیانم پایینه  یا مشکل از بقیه است که  برداشت خوبی ندارند ...

والسلام


ویرایش شده در یکشنبه 25 تیر 1385 و ساعت 10:07 ق.ظ

نوشته شده در شنبه 24 تیر 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [حریم دل , ]


مذهبی ,

: چهارشنبه 14 تیر 1385 :

هم خدا ، هم خرما


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم
اول.امام رضا علیه السلام می فرمایند هفت نفر خودشان را به مسخره گرفته اند :
کسی که با زبانش استغفار کند و قلبا پشیمان نیست.
کسی که از خدا موفقیت بخواهد ولی سخت کوش نیست.
کسی که دور اندیشی داشته باشد ولی پرهیز نداشته باشد.
کسی که بهشت را بخواهد ولی حاضر نباشد سختی ها را تحمل کند.
کسی که از جهنم به خدا پناه می برد ولی حاضر نیست شهوات خودش را کنار بگذارد.
کسی که یاد خدا را بکند ولی مشتاق رسیدن به او و یا سبقت گیرنده برای آن نباشد.
کسی که مرگ را یاد کند ولی خودش را برای رسیدن به آن آماده نکند.

دوم. به ابو سعید ابوالخیر گفتند بزرگترین کرامت تو چیست !؟ گفت بزرگترین کرامت من این است که خدا اجازه داده است که در بین شما زندگی کنم  و بر روی زمین راه بروم .
چطور می شود که گاه بدون اینکه لیاقت چیزی را داشته باشیم ،از خدا ، امام زمان و حتی خودمان توقع آن را داشته باشیم !؟ چطور می شود که انتظار پیش آمدن اتفاقی خارق العاده و رخ دادن معجزه ای را در زندگی داریم اما اصلا به این فکر نمی کنیم که اگر آن اتفاق رخ بدهد به جز چیزهایی که خودمان فکرش را می کنیم چه اتفاقاتی خواهد افتاد !؟ و چطور به نداشته هایمان فکر می کنیم و به داشته هایمان اصلا بها نمی دهیم !؟چطوربه این فکر می کنیم که خدا باید به ما همه چیز بدهد و ما ذره ای ارزش قایل نشویم !؟ اصلا همین که لیاقت صبت کردن با او را داریم ، همین که هر وقت بخواهیم در دسترسمان است ، همین بالا ترین چیز است... بعضی وقت ها شیطان تمنا های را در انسان به وجود می آورد و بعد که خوب او را راه انداخت ، سرخورده اش می کند ، به نتیجه ای نمی رساندش و به خدا بدبینش می کند ... این اتفاق را به چشم خودم دیدم نزدیک ترین کسانی را که می شناختمشان دیدم که چطور ناگهان به اوج رفته اند و بعد که به خواسته شان نرسیده اند ، به پست ترین مراحل نزول کرده اند طوری که دیگر کوچکترین ارزشی هم برای کارهای قبلیشان قایل نیستند...
سوم. علم ،عمل ،معرفت فرمول اصلی یک عمل در ریاضیات دین.
لا یقبل الله عملا الا بمعرفته... در نزد خداوند هیچ عملی بدون معرفت پذیرش نمی شود و هیچ معرفتی هم در عین حال بدون عمل بدست نمی آید ...
اصلا تا بحال چقدر شده که به خاطر خدا یا معصومین آبرویمان را به خطر بیاندازیم !؟ چقدر شده که برای آنها  زیر فشار جسمی ، بدنی ، روحی و ... برویم !؟ بله. اینطور نه بوده ایم و نه هستیم... چرا !؟ چون معرفت نیست ، شناخت نیست ، باور نیست که اگر بود  وضعمان بهتر بود... طلب مراتب و درجات هم همین است... که اگر بدون عمل باشد جهالت است ، مسخره کردن خودمان است و اگر بدون علم باشد هم اینچنین. علم و معرفت سه چیزی که به هم وابسته اند ، برای بدست آوردن یکی ، دیگری هم لازم است...
چهارم.لیس للانسان الا ما سعی ...
 آن هم چه عملی !؟ همان بحث توقع بی جا ... یعنی خواستن چیزی بدون تلاش برای آن ...
انتظار رابطه ی خوب را داریم ولی برایش تلاش نمی کنیم ... انتظار رابطه ی خوب را با خدا داریم ولی تلاشی برای رسیدن به آن نمی کنیم یا کارهایی می کنیم که تلاش ها یمان را خنثی می کند...
انتظار یک زندگی بی دغدغه و آرام را داریم ولی از هیجانات کاذب نمی زنیم ... از بازی فوتبال که با هر حمله اش قلبمان هم از جا کنده می شود از فیلم های ترسناک یا اکشن و بزن بزن نمی زنیم ... بعد هم اسم خودمان را می گذاریم  دختر شجاع (!)3. [ حالا به خاطر شما پسر شجاع !!! ] . انتظار یک رابطه ی عاطفی سالم داریم ولی برایش زحمت نمی کشیم ... انتظار نزدیکی با خدا را داریم ولی به خاطر او از خیلی چیزهایی که باید بگذریم ، نمی گذریم ... و هزاران چیزی که بدون تلاش ، انتظار رسیدن به آن را داریم ...

پ.ن
1.واقعا که چقدر خدا زود به انسان جواب می دهد و چقدر سریع تکلیف نا مشخص آدم را معلوم می کند ... موندم چی بگم ... فقط باید گفت جل الخالق ...
2. دلم برای آلمانی ها سوخت، با این که با خودم قرار گذاشتم که دیگه فوتبال نبینم ها ولی از لحظه ی گل زدن ایتالیا توی ثانیه های آخر نتونستم بگذرم ... و اشک های آلمانی های بیچاره ... با این حال که بقیه خیلی ذوق کردند اما من دلم خیلی براشون سوخت ... نا سلامتی میزبان بودند بدبخت ها ... آخیییییییییی ... نازی ... ایشالله دفعه ی بعد ...
3. این هم به خاطر حمایت از جمعیت دختران نیمه فمنیست !!!Smiley

والسلام


ویرایش شده در شنبه 24 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1385 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [مذهبی , ]


فلسطین ,

: دوشنبه 12 تیر 1385 :

تا طلوع خورشید چند ساعت راه است !؟


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم

گفتی : شهادت

گفتم : قطره ای خون می خواهد و مقداری شهامت.

آه کشیدی.

گفتم : شهادت مرهمی است بر زخم مرگ ... و دیگر هیچ.1

......

شاید این هم شده حکایت ما.

......

در دنیایی که در هر گوشه اش هر کس به فکر خودش است ، در دنیایی که آه مظلومیت و ناله های شبانه  را هیچ کس جز خدا نمی شنود ، در دنیایی که بعضی می کشند و بعضی کشته می شوند ،در دنیایی که گروهی در حمام های طلا دوش می گیرند و گروهی زیر جویباری از خون ، از گوشه ای از اعماق وجودم صدای ناله ای را می شنوم، صدای آهی از دل ، صدای خمپاره ،صدای مسلسل ،صدای دست های خونی و پر از سنگ ، صدای سنگ های ریز و تیر و کمان های خسته ، صدای فریاد ها یی که از زجر های شکوفه های شکسته رجز می خوانند،صدای نا مردان پستی که بی رحمانه بر سر مردمان دیار زیتون عربده می کشند ، صدای در ختان زیتونی که با قدمتشان ، حقیقت راستین حکایت مظلومانه ی ملتشان را تقریر می کنند ... حکایت شکوفه هایی که نشکفته پر پر می شوند ، حکایت غنچه ای که در آغوش پدرش از بوته کنده می شود حکایت جور زمین و زمان ، حکایت جنگ زور و زر ،حکایت 60 سال گریه ی کودکان ، اشک و ناله ی مادران و غرور شکسته ی پدران ... حکایت عطر حضور فرشته ها در مشت های گره خورده ... حکایت چشمانی که به پهنای آسمان می گریند و می گریند و می گریند ... حکایت زخم هایی که کهنگی شان گواه ظلم ها و مظلوم ها و ظالمان زمانه اند ، و زبان می گشایند و از درد و رنج تاریخ شکوه می کنند ... حکایت دیواری که دم از غم جدایی از سرزمین پدری می زند و قصه ی غصه ی جدیدی را در دل ها باقی می گذارند ...

.....

.......

.....

خودم را می بینم ... می دوم ... می دوم ... لختی روی خاک می افتم و زار می زنم ... دوباره به راه می افتم ...خورشید زعفرانی رنگ است ... رنگ خونی پشت ابرها دوباره  به  یادم می اندازد ... جدایی و درد فراق را ...

.....

......

.....

چشمانم را می بندم ... ترجیح می دهم به این فکر کنم که تا طلوع خورشید چند ساعت راه است... ؟!

پ.ن

1. زنده یاد سید حسن حسینی.

 

 

 


ویرایش شده در شنبه 24 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ

نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [فلسطین , ]