یادداشت های یک استشهادیه جنبشی tag:http://reihane.mihanblog.com 2010-08-28T22:35:48+01:00 mihanblog.com میهمانم کن ! 2006-08-10T20:08:00+01:00 2006-08-10T20:08:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/33 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیمدقیقا سه روز و سه سحر و سه مغرب ، از شروع مهمانی گذشت و الان چند ساعتی می شود که دوباره به خانه برگشته ام ، به شهر و دیار همیشگی ام ، به دنیای واقعی ، به دنیای گناه ، به دنیای اشتباه و خطا !!!شاید شیطنت های شبانه ( بخوانید شبانه روزی!) ی جماعت چند نفره مان که کفر همه را من جمله تمامی مامان بزرگ های معتکف و شاید خواهر بزرگ های مجتهد(که خداییش n برابر ما جهد کردند ! ) وبرادر های نه چندان متعصب ( شاید هم مظلوم و مصبور!) را در آورده بود تنها دلیلی بود که بعد از افطار آخر تک به بسم الله الرحمن الرحیم
دقیقا سه روز و سه سحر و سه مغرب ، از شروع مهمانی گذشت و الان چند ساعتی می شود که دوباره به خانه برگشته ام ، به شهر و دیار همیشگی ام ، به دنیای واقعی ، به دنیای گناه ، به دنیای اشتباه و خطا !!!
شاید شیطنت های شبانه ( بخوانید شبانه روزی!) ی جماعت چند نفره مان که کفر همه را من جمله تمامی مامان بزرگ های معتکف و شاید خواهر بزرگ های مجتهد(که خداییش n برابر ما جهد کردند ! ) وبرادر های نه چندان متعصب ( شاید هم مظلوم و مصبور!) را در آورده بود تنها دلیلی بود که بعد از افطار آخر تک به تک حلالیت طلبیدیم.
با این حال که سال اولی بود که معتکف می شدم ، اما شدیدا لذت بردم ، خصوصا با پیدا کردن یک آبجی و چند تا دوست دسته گل بلاگی ... گرچه اهالی محل هم خیلی خوب بودند و چند تا شان هم تقریبا هم سن و سالمان ، اما خــــــــوب ، بلاگی ها چیز دیگری بودند. از دعا و مناجات و نماز گرفته تا حرف زدن معمولی و شعر خواندن های عرفانی نیکا دل و مهربانی های یاس و خنده های سارا و عشقولانه های بصر و ... !!!
اگر قرار بر سانسور نبود ، با سارا قرار گذاشته بودیم که خیلی مسائل را متذکر شویم ، حداقل برای سال بعدی ها (!) اما خدا وکیلی بی انصافی هم که نباشد ، همه چیز به غیر از آن چند نکته(!) فوق العاده عالی بود و از هیچ نظر کم و کسری نبود...در هر صورت از هرکس که زحمت کشید ممنون !
پ.ن
اول. با این حال که در طول این چند روز از دست خانم جلسه ای های غرغروی مجلس خیلی زجر کشیدم-کشیدیم- اما واقعا وقتی خودم را برای یک لحظه در بغل سادات خانوم دیدم ، انگار تمام غم عالم در دلم ریخت ، برای این که پس از این دیگر کسی نبود که بگوید دختر جان ساکت (!) یا دیگر کسی نبود که دو ساعت و نیم آدم را سر جایش بنشاند تا به طور دسته جمعی سوره ی انعام ختم کنیم و دعای جوشن کبیر(!) بخوانیم ؛ آن هم با یک بسم الله اضافه تر قبل از هر فراز و یک یا ذالجلال والکرام یا ارحم الراحمین در آخرش ...Smiley
دوم. با آن خبر نامه ای که " چند ساعت مانده به وداع جماعت وبلاگ نویس معتکف" به دستمان رسید ، به خیالم روح برادران شدیدا در مضیقه بود ( :پی )
سوم. لینک دوستان گلم :

www.banoo.reihane.com

www.GoldlanD.blogfa.com
www.BaSar.MihanBlog.com
www.KhaTooneNilofary.blogfa.com

www.GhalbeMotmaeN.parsiblog.com
www.yas-tanha.persianblog.com
www.NikaaaDell.persianblog.com
www.ManEoo.parsiblog.com


www.JornalisM.pib.ir

والسلام

]]>
من ، تکی ، زیر چتر ، زیر باران اشک هایم 2006-08-06T18:08:00+01:00 2006-08-06T18:08:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/32 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیم[بدون شرح است !]اول. یادش بخیر یک زمانی هر وقت دلمون می گرفت میومدیم سراغ دیوان حافظ !! حالام مدت ها بود که بازش نکرده بودم بعد از این همه مدت هم این اومد(!) ، نمی تونم براش توضیحی بدم ، بدون شرح است !!! دل از من برده روی از من نهان کــــرد                     خــــدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصــــد جان بــــــــود                     خیـالش لطف های بی کران کردچرا چون لاله خونین دل نباشــــــــــم                     کــه با ما نرگس او سر گران کردکرا گویم ک بسم الله الرحمن الرحیم
[بدون شرح است !]
اول. یادش بخیر یک زمانی هر وقت دلمون می گرفت میومدیم سراغ دیوان حافظ !! حالام مدت ها بود که بازش نکرده بودم بعد از این همه مدت هم این اومد(!) ، نمی تونم براش توضیحی بدم ، بدون شرح است !!!

دل از من برده روی از من نهان کــــرد                     خــــدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصــــد جان بــــــــود                     خیـالش لطف های بی کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشــــــــــم                     کــه با ما نرگس او سر گران کرد
کرا گویم که با ایـــــــــن درد جانســوز                    طبیبـــــــــم قصد جان ناتوان کرد
بدانسان سوخت چون شمع که بر من                    صــدا می گرید و بر بط فغان کرد
صبا گــــــــر چـاره داری وقت وقتست                    کـــه درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهــــربانان کی توان گفــــــــــت                    که یـــار ما چنین کرد و چنان کرد
عـــــــــدو با جان حافــــــظ آن نکردی                     که تیر چــشم آن ابرو کمان کرد

دوم. در این چند روز هرکس منو می دید می گفت:خواب بودی ؟! یا اتفاقی افتاده !؟ یا مثلا قیافه ات خیلی کتک خورده به نظر می رسد !!(: دی) یا دیگر اگر خیلی  IQ  یا حس ششم یا لطفشان زیاد بود می گفتند: گریه کردی !؟ غافل از اینکه دو شبانه روز فقط داشتم اشک می ریختم !!! آن هم چه!؟بخشیش سرکاری!!! هنوز که هنوزه منگ می زنم !!! 
 
سوم.فائزه خانوم عزیز ، دوست گل و خواهر مهربونم تولدت مبارک !!! اگر فکر کردی که می گم 100 سال زنده باشی سخت در اشتباهی چون می دونم اصلا دوست نداری تو 100 سالگیت شهید شی !!!Smiley

والسلام 

]]>
لطفا صورت مسئله را درست بخوانید! 2006-07-20T21:07:00+01:00 2006-07-20T21:07:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/30 ریحانه فاطمی بسم  الله الرحمن الرحیمپیش نوشت :شرح وضعیت الانمان است با تحلیل های خودم نسبت به آن ها در شرایط فعلی : نوشت :اول . دقیقا 10 روز از درگیری اسراییل با لبنان و این آشوب ها و تشنج ها می گذرد. بهتر است از اول شروع کنیم.از زمان به اسارت گرفته شدن دو نظامی صهیونیستی توسط حزب الله و در واقع شروع بهانه ی اصلی جنگ نظامی امروز. جنگی که تا بحال سابقه نداشته و در واقع زمانی مناسب برای عکس العمل اسراییلی ها به منظور خالی کردن عقده های اصلی و دغدغه های اصلی شان در این مدت از شروع انتفاضه ی May  2000 گرفته تا پ بسم  الله الرحمن الرحیم

پیش نوشت :

شرح وضعیت الانمان است با تحلیل های خودم نسبت به آن ها در شرایط فعلی :

نوشت :

اول . دقیقا 10 روز از درگیری اسراییل با لبنان و این آشوب ها و تشنج ها می گذرد. بهتر است از اول شروع کنیم.از زمان به اسارت گرفته شدن دو نظامی صهیونیستی توسط حزب الله و در واقع شروع بهانه ی اصلی جنگ نظامی امروز. جنگی که تا بحال سابقه نداشته و در واقع زمانی مناسب برای عکس العمل اسراییلی ها به منظور خالی کردن عقده های اصلی و دغدغه های اصلی شان در این مدت از شروع انتفاضه ی May  2000 گرفته تا پیروزی حماس و آزادی غزه و ضربات سنگینی که پس از آن متحمل شدند. جنگی که  تا بحال ،چند صد یا شاید هزار نفر از مردم را که قریب به نیمی از آنها زن و کودک بوده اند به شهادت رسانده یا مجروح کرده است .

             

دوم . گرچه اسراییل پیش بینی عکس العمل هایی را از جانب نیروهای حزب الله و نیروهای مقاومت داشت اما انتظار چنین قدرت نظامی را از حزب الله نداشت و در واقع پیش بینی اسراییل این بار درست از آب در نیامد.اما با این حال همچنان ادامه می دهد و در حقیقت دیگر دست خودش نیست ، مجبور است که ادامه بدهد.*

سوم. در هر حال مسئله ی دیگری که مطرح است این است که حالا در این شرایط ما چه کنیم !؟ یعنی چه باید بکنیم !؟

البته با توجه به این پست نورا و طیبه  و اینکه آیا جهادی در این حال بر ما واجب است یا نه و آیا چنین جهادی لزوما باید در لبنان یا فلسطین صورت بگیرد یا خیر !؟

و تحلیل های محمد مسیح از این ها ، فکر می کنم درستش همان حمایت هایمان باشد ،  از هر جهت – فکری ، اقتصادی ، نظامی و ... -  تا رفتن به لبنان و شلوغ کردن اوضاع با جهاد دفاعی که نورا و طیبه از آن گفتند ...

چهارم. و یا اینکه حداقل بچه حزب اللهی های شهادت طلب خودمان که قرار است مثلا (!) در هنگام نیاز ، استشهادی بودن شان را نشان دهند ، با هم اتحاد داشته باشند یعنی حداقل حداقل جنگ اون هم از نوع سایبر نتیکی نداشته باشند ... سر  یک کوکا کولا یا نستل خوردن یا نخوردن یا کمربند انفجاری بستن یا نبستن یا فلسطین رفتن یا نرفتن " جنگ " نداشته باشند ...  سر یک پست که به ترنج قبایشان برمی خورد ، هرچه می توانند به طرف مقابل نگویند... با تیکه ها و متلک هایشان (!)  همدیگر را تکه تکه نکنند !!!

نمی دانم ... شده مثل یک بازی بچه گانه ، یکی این میگه یکی اوون ، یه چیز این می نویسه یه چیز اوون ...

صورت مسئله را درست بخوانید ... اصلا الان مسئله خوردن کوکا کولا یا نخوردنش نیست ، گرچه یکی از کارساز ترین راه ها همین بایکوت اسراییل است اما مسئله چیز دیگری است ، مشکل چیز دیگری است ...

کاش بجای تکه انداختن کمی بیشتر فکر می کردیم ...

پی نوشت :

اول. نه تنها اسراییل که همه ی قدرت های نظامی وقتی می خواهند کاری بکنند در ابتدا پیش بینی می کنند که با چه عکس العملی مواجه خواهند شد ، اما این بار  به نظر من اسراییل تا حدودی حزب الله را دست کم گرفت و اگر پیش بینی چنین ضررهای بزرگی را می کرد عمرا به این تندی پیش می رفت اما با این حال همچنان ادامه می دهد گرچه من فکر می کنم تا حدودی هم دیگر مجبور است که ادامه بدهد چون یا باید با حزب الله کنار بیاید و مثل قضیه ی غزه شکست بخورد و زندانیان و اسیران فلسطینی ، سوری ، لبنانی و ایرانی را  آزاد کند و شرایط دیگر حزب الله را قبول کند که برایش گران تمام خواهد شد یا به این وضع ادامه دهد که به خیال خودش دوباره حامیانش پشتش را بگیرند که در شرایط فعلی دنیا ، باید کاملا فاتحه ی چنین حمایتی را حداقل به آن مقدار زیاد (!)  بخواند در هر حال چنین وضعیتی خیلی نمی تواند ادامه پیدا کند یعنی از توان اسراییل تنها خارج است ...

دوم. امشب داریم می ریم شمال شاید تا سه شنبه اگر خدا بخواهد برگشتیم ... نمی دانم چرا این طور شد اصلا اصلا اصلا دوست نداشتم در چنین شرایطی شمال برویم . اما خوب چه می شود کرد پیش آمده است دیگر ... سکوت و آرامش کنار دریا نگرانم می کند ... یاد ساحل لبنان می افتم. دلم می گیرد وقتی راحتی را می بینم ، راحتی و آرامش خودمان و آن همه درد  و رنج آنها را ، ای کاش حداقل در یک زمان بهتر می رفتیم نه الان ... در حال حاضرفقط از خدا یک چیز می خواهم که خودش می داند. در هر حال حلالم کنید ...

سوم. نمی دانم آقای محسن محسنی را می شناسید یا نه !؟ یک جانباز نا بینا و بدون دست دسته گل که فقط ببینیدش عاشقش می شوید ... امروز آمده بود صحبت می کرد ، زندگینامه شان و شرح امروز برای بعد ( ان شاالله بعد از اینکه از شمال بر گشتیم ) . فقط همین را بگویم که از دیدنی های روزگار است ...

والسلام 

]]>
تبارک یومک یا امی 2006-07-16T03:07:00+01:00 2006-07-16T03:07:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/29 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیمv       بسم الله الرحمن الرحیمv       انا  اعطیناک الکوثر v       فصل لربک وانحر v       ان شانئک هوالابتر               آری هدیه ی روز مادرت این بود ،شهادت فرزندت ، تلف شدنش در آغوشت ، او خودش را به تو هدیه کرد ، آری او برای تو هدیه نگرفت ، او خودش را به تو هدیه کرد. هدیه ی او به تو خودش بود ، تمام وجودش بود. او در آغوشت هدیه نگذاشت ، او خودش را در آغوشت گذاشت. او هدیه اش را کاغذ کادو یی با قلب های قرمز نگرفت ، او سراپایش را برای تو با خون ، قرمز کرد. او نیامده رفت . درست بسم الله الرحمن الرحیم

v       بسم الله الرحمن الرحیم

v       انا  اعطیناک الکوثر

v       فصل لربک وانحر

v       ان شانئک هوالابتر

             

آری هدیه ی روز مادرت این بود ،شهادت فرزندت ، تلف شدنش در آغوشت ، او خودش را به تو هدیه کرد ، آری او برای تو هدیه نگرفت ، او خودش را به تو هدیه کرد. هدیه ی او به تو خودش بود ، تمام وجودش بود. او در آغوشت هدیه نگذاشت ، او خودش را در آغوشت گذاشت. او هدیه اش را کاغذ کادو یی با قلب های قرمز نگرفت ، او سراپایش را برای تو با خون ، قرمز کرد. او نیامده رفت . درست نشده شکست. آنها سینه اش را دریدند، آنها قلب واقعی ولی خاموشش را برایت فرستادند... .

شاید در آن لحظه ، لبخندی زد و آخرین کلامش را گفت : « تبارک یومک یا امی ! ».

مادرم روزت مبارک ...

و

بدرود تا قیامت...

والسلام

]]>
وقتی به خاطر یاس کبودت گریه می کنی ... 2006-07-14T18:07:00+01:00 2006-07-14T18:07:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/28 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیمسلامهیچ نمی گویم... فقط کمی درد دل ... درد دلی که برایم عقده شده بود ... فقط دوست داشتم از این به بعد پدر صدایت می کردم ... همین ... و ای کاش ... ای کاش لیاقتش را داشتم ... باید گفتن بابی انت و امی را تمرین کنم ... باید از این به بعد تمرین زود بیدار شدن را در صبح بکنم ... شاید صبحی تو بیایی و من هنوز در خواب باشم ... دوست داشتم صبح انتظار را بیدار باشم ... دوست داشتم در بیداری از ظلمت شب به چهره ی نورانی ات واقف شوم ... دوست داشتم به معنای واقعی پدر صدایت کنم و از این پس به بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

هیچ نمی گویم... فقط کمی درد دل ... درد دلی که برایم عقده شده بود ... فقط دوست داشتم از این به بعد پدر صدایت می کردم ... همین ... و ای کاش ... ای کاش لیاقتش را داشتم ... باید گفتن بابی انت و امی را تمرین کنم ... باید از این به بعد تمرین زود بیدار شدن را در صبح بکنم ... شاید صبحی تو بیایی و من هنوز در خواب باشم ... دوست داشتم صبح انتظار را بیدار باشم ... دوست داشتم در بیداری از ظلمت شب به چهره ی نورانی ات واقف شوم ... دوست داشتم به معنای واقعی پدر صدایت کنم و از این پس به معنای واقعی تمرین غصه خوردن برایت را بکنم دوست داشتم وقتی آمدی ، ناله فراق سر دهم و آمدی جانم بقربانت بگویم و حالا چرا !؟ دوست داشتم وقتی بخاطر یاس کبودت گریه می کنی ، اشک هایت را پاک می کردم ... دوست داشتم وقتی برای 1170 سال غربت و تنهایی و اضطرار ناله می کنی ، کنارت بودم ... دوست داشتم وقتی برای گریه ی کودکان بی پناه و مظلوم گریه می کردی ، کنارت بودم... دوست داشتم از دست هرکس می رنجی ، از دست دخترکت دیگر نمی رنجیدی ... 

دوست داشتم تو شمعم بودی و من پروانه ات ... دوست داشتم تو دردم بودی و من دردانه ات ... دوست داشتم تو  گلم  باشی و دلم گلخانه ات ... دوست داشتم  تو عشقم بودی و من می خانه ات ... دوست داشتم تو بابایم بودی و من  ...

پ.ن

1. دیشب خواب عجیبی می دیدم ، نمی دانم چی بود ولی یادمه یک شهر خیلی بزرگی بود که پر از برج های بلند و آسمان خراش های غول پیکر بود ... توی خواب فهمیدم اسراییل بود ، اولش به عنوان یک تبلیغ تلویزیونی می دیدم که انگار از مردم جهان می خواستند که برند اونجا زندگی کنند توی بهترین شرایط و امکانات ؛ شهر عجیبی بود ...  بعد یک خانومی رو دیدم چادری به علاوه ی پوشیه که توی چنان جایی واقعا بعید بود  با یک آقای متشخص ریشو که بهمراه یک خانوم بی حجاب با موهای طلایی داشتند به طرف یک ساختمان می دویدند ، توی دست خانوم بی حجابه هم یک دوربین بود ، وارد ساختمون که شدند یک سرباز اسراییلی گرفتتشون ... موهای خانومه رو گرفته بود و می کشید ... خانومه هم جیغ می زد ... اون وسط  یک کم تیر اندازی هم شد اما بعد دیگه نفهمیدم چه اتفاقی براشون افتاد ... خواب های من هم شبیه سریال شده ...فقط مونده امشب بقیه شو ببینم ...

2. در چنین روزهایی مدام به یاد آیه ی فان حزب الله هم الغالبون می افتم ...

3. این روزها از همه دارم بی محبتی می بینم ... هر کس فکرشو بکنی ... انگار اصلا توی این دنیا آدم مهربون  پیدا نمیشه ... من کار خودم رو ادامه می دم ... به همه محبت می کنم ، با همه مهربونم ... اما خوب دو راه بیشتر نداره یا مشکل از منه که قدرت بیانم پایینه  یا مشکل از بقیه است که  برداشت خوبی ندارند ...

والسلام

]]>
هم خدا ، هم خرما 2006-07-04T19:07:00+01:00 2006-07-04T19:07:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/27 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیماول.امام رضا علیه السلام می فرمایند هفت نفر خودشان را به مسخره گرفته اند :کسی که با زبانش استغفار کند و قلبا پشیمان نیست.کسی که از خدا موفقیت بخواهد ولی سخت کوش نیست.کسی که دور اندیشی داشته باشد ولی پرهیز نداشته باشد.کسی که بهشت را بخواهد ولی حاضر نباشد سختی ها را تحمل کند.کسی که از جهنم به خدا پناه می برد ولی حاضر نیست شهوات خودش را کنار بگذارد.کسی که یاد خدا را بکند ولی مشتاق رسیدن به او و یا سبقت گیرنده برای آن نباشد.کسی که مرگ را یاد کند ولی خودش را برای رسیدن به آن آما بسم الله الرحمن الرحیم
اول.امام رضا علیه السلام می فرمایند هفت نفر خودشان را به مسخره گرفته اند :
کسی که با زبانش استغفار کند و قلبا پشیمان نیست.
کسی که از خدا موفقیت بخواهد ولی سخت کوش نیست.
کسی که دور اندیشی داشته باشد ولی پرهیز نداشته باشد.
کسی که بهشت را بخواهد ولی حاضر نباشد سختی ها را تحمل کند.
کسی که از جهنم به خدا پناه می برد ولی حاضر نیست شهوات خودش را کنار بگذارد.
کسی که یاد خدا را بکند ولی مشتاق رسیدن به او و یا سبقت گیرنده برای آن نباشد.
کسی که مرگ را یاد کند ولی خودش را برای رسیدن به آن آماده نکند.

دوم. به ابو سعید ابوالخیر گفتند بزرگترین کرامت تو چیست !؟ گفت بزرگترین کرامت من این است که خدا اجازه داده است که در بین شما زندگی کنم  و بر روی زمین راه بروم .
چطور می شود که گاه بدون اینکه لیاقت چیزی را داشته باشیم ،از خدا ، امام زمان و حتی خودمان توقع آن را داشته باشیم !؟ چطور می شود که انتظار پیش آمدن اتفاقی خارق العاده و رخ دادن معجزه ای را در زندگی داریم اما اصلا به این فکر نمی کنیم که اگر آن اتفاق رخ بدهد به جز چیزهایی که خودمان فکرش را می کنیم چه اتفاقاتی خواهد افتاد !؟ و چطور به نداشته هایمان فکر می کنیم و به داشته هایمان اصلا بها نمی دهیم !؟چطوربه این فکر می کنیم که خدا باید به ما همه چیز بدهد و ما ذره ای ارزش قایل نشویم !؟ اصلا همین که لیاقت صبت کردن با او را داریم ، همین که هر وقت بخواهیم در دسترسمان است ، همین بالا ترین چیز است... بعضی وقت ها شیطان تمنا های را در انسان به وجود می آورد و بعد که خوب او را راه انداخت ، سرخورده اش می کند ، به نتیجه ای نمی رساندش و به خدا بدبینش می کند ... این اتفاق را به چشم خودم دیدم نزدیک ترین کسانی را که می شناختمشان دیدم که چطور ناگهان به اوج رفته اند و بعد که به خواسته شان نرسیده اند ، به پست ترین مراحل نزول کرده اند طوری که دیگر کوچکترین ارزشی هم برای کارهای قبلیشان قایل نیستند...
سوم. علم ،عمل ،معرفت فرمول اصلی یک عمل در ریاضیات دین.
لا یقبل الله عملا الا بمعرفته... در نزد خداوند هیچ عملی بدون معرفت پذیرش نمی شود و هیچ معرفتی هم در عین حال بدون عمل بدست نمی آید ...
اصلا تا بحال چقدر شده که به خاطر خدا یا معصومین آبرویمان را به خطر بیاندازیم !؟ چقدر شده که برای آنها  زیر فشار جسمی ، بدنی ، روحی و ... برویم !؟ بله. اینطور نه بوده ایم و نه هستیم... چرا !؟ چون معرفت نیست ، شناخت نیست ، باور نیست که اگر بود  وضعمان بهتر بود... طلب مراتب و درجات هم همین است... که اگر بدون عمل باشد جهالت است ، مسخره کردن خودمان است و اگر بدون علم باشد هم اینچنین. علم و معرفت سه چیزی که به هم وابسته اند ، برای بدست آوردن یکی ، دیگری هم لازم است...
چهارم.لیس للانسان الا ما سعی ...
 آن هم چه عملی !؟ همان بحث توقع بی جا ... یعنی خواستن چیزی بدون تلاش برای آن ...
انتظار رابطه ی خوب را داریم ولی برایش تلاش نمی کنیم ... انتظار رابطه ی خوب را با خدا داریم ولی تلاشی برای رسیدن به آن نمی کنیم یا کارهایی می کنیم که تلاش ها یمان را خنثی می کند...
انتظار یک زندگی بی دغدغه و آرام را داریم ولی از هیجانات کاذب نمی زنیم ... از بازی فوتبال که با هر حمله اش قلبمان هم از جا کنده می شود از فیلم های ترسناک یا اکشن و بزن بزن نمی زنیم ... بعد هم اسم خودمان را می گذاریم  دختر شجاع (!)3. [ حالا به خاطر شما پسر شجاع !!! ] . انتظار یک رابطه ی عاطفی سالم داریم ولی برایش زحمت نمی کشیم ... انتظار نزدیکی با خدا را داریم ولی به خاطر او از خیلی چیزهایی که باید بگذریم ، نمی گذریم ... و هزاران چیزی که بدون تلاش ، انتظار رسیدن به آن را داریم ...

پ.ن
1.واقعا که چقدر خدا زود به انسان جواب می دهد و چقدر سریع تکلیف نا مشخص آدم را معلوم می کند ... موندم چی بگم ... فقط باید گفت جل الخالق ...
2. دلم برای آلمانی ها سوخت، با این که با خودم قرار گذاشتم که دیگه فوتبال نبینم ها ولی از لحظه ی گل زدن ایتالیا توی ثانیه های آخر نتونستم بگذرم ... و اشک های آلمانی های بیچاره ... با این حال که بقیه خیلی ذوق کردند اما من دلم خیلی براشون سوخت ... نا سلامتی میزبان بودند بدبخت ها ... آخیییییییییی ... نازی ... ایشالله دفعه ی بعد ...
3. این هم به خاطر حمایت از جمعیت دختران نیمه فمنیست !!!Smiley

والسلام

]]>
تا طلوع خورشید چند ساعت راه است !؟ 2006-07-02T18:07:00+01:00 2006-07-02T18:07:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/26 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیمگفتی : شهادتگفتم : قطره ای خون می خواهد و مقداری شهامت.آه کشیدی.گفتم : شهادت مرهمی است بر زخم مرگ ... و دیگر هیچ.1......شاید این هم شده حکایت ما.......در دنیایی که در هر گوشه اش هر کس به فکر خودش است ، در دنیایی که آه مظلومیت و ناله های شبانه  را هیچ کس جز خدا نمی شنود ، در دنیایی که بعضی می کشند و بعضی کشته می شوند ،در دنیایی که گروهی در حمام های طلا دوش می گیرند و گروهی زیر جویباری از خون ، از گوشه ای از اعماق وجودم صدای ناله ای را می شنوم، صدای آهی از دل ، صدای خمپاره ،ص

بسم الله الرحمن الرحیم

گفتی : شهادت

گفتم : قطره ای خون می خواهد و مقداری شهامت.

آه کشیدی.

گفتم : شهادت مرهمی است بر زخم مرگ ... و دیگر هیچ.1

......

شاید این هم شده حکایت ما.

......

در دنیایی که در هر گوشه اش هر کس به فکر خودش است ، در دنیایی که آه مظلومیت و ناله های شبانه  را هیچ کس جز خدا نمی شنود ، در دنیایی که بعضی می کشند و بعضی کشته می شوند ،در دنیایی که گروهی در حمام های طلا دوش می گیرند و گروهی زیر جویباری از خون ، از گوشه ای از اعماق وجودم صدای ناله ای را می شنوم، صدای آهی از دل ، صدای خمپاره ،صدای مسلسل ،صدای دست های خونی و پر از سنگ ، صدای سنگ های ریز و تیر و کمان های خسته ، صدای فریاد ها یی که از زجر های شکوفه های شکسته رجز می خوانند،صدای نا مردان پستی که بی رحمانه بر سر مردمان دیار زیتون عربده می کشند ، صدای در ختان زیتونی که با قدمتشان ، حقیقت راستین حکایت مظلومانه ی ملتشان را تقریر می کنند ... حکایت شکوفه هایی که نشکفته پر پر می شوند ، حکایت غنچه ای که در آغوش پدرش از بوته کنده می شود حکایت جور زمین و زمان ، حکایت جنگ زور و زر ،حکایت 60 سال گریه ی کودکان ، اشک و ناله ی مادران و غرور شکسته ی پدران ... حکایت عطر حضور فرشته ها در مشت های گره خورده ... حکایت چشمانی که به پهنای آسمان می گریند و می گریند و می گریند ... حکایت زخم هایی که کهنگی شان گواه ظلم ها و مظلوم ها و ظالمان زمانه اند ، و زبان می گشایند و از درد و رنج تاریخ شکوه می کنند ... حکایت دیواری که دم از غم جدایی از سرزمین پدری می زند و قصه ی غصه ی جدیدی را در دل ها باقی می گذارند ...

.....

.......

.....

خودم را می بینم ... می دوم ... می دوم ... لختی روی خاک می افتم و زار می زنم ... دوباره به راه می افتم ...خورشید زعفرانی رنگ است ... رنگ خونی پشت ابرها دوباره  به  یادم می اندازد ... جدایی و درد فراق را ...

.....

......

.....

چشمانم را می بندم ... ترجیح می دهم به این فکر کنم که تا طلوع خورشید چند ساعت راه است... ؟!

پ.ن

1. زنده یاد سید حسن حسینی.

 

 

 

]]>
آتش بس ... 2006-06-16T19:06:00+01:00 2006-06-16T19:06:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/25 ریحانه فاطمی بسم اللهآخرین امتحانو که دادم ، بعد از امتحان احساس می کردم دارم پرواز می کنم ، حس بی وزنی بهم دست داده بود ، چنان از مدرسه بیرون زدم که فکر کنم حتی به در و دیوار مدرسه هم برخورد ...بالاخره بعد از 2 ماه قهر کردن(البته اگر بشه گفت قهر کردن!) با وبلاگستان و حتی دفتر چه خاطرات ، یک دل سیری از عزا در آوردم . گرچه این اولین باری بود که قهر کردنم این همه طولانی مدت شده بود ؛ قبلا ها آخرین رکوردی که در قهر کردن می زدم حداکثر حداکثر 15 دقیقه بود ( بخاطر دعواهایمان با برادر گرام ! ) ، اما این بار واقعا . بسم الله

آخرین امتحانو که دادم ، بعد از امتحان احساس می کردم دارم پرواز می کنم ، حس بی وزنی بهم دست داده بود ، چنان از مدرسه بیرون زدم که فکر کنم حتی به در و دیوار مدرسه هم برخورد ...

بالاخره بعد از 2 ماه قهر کردن(البته اگر بشه گفت قهر کردن!) با وبلاگستان و حتی دفتر چه خاطرات ، یک دل سیری از عزا در آوردم . گرچه این اولین باری بود که قهر کردنم این همه طولانی مدت شده بود ؛ قبلا ها آخرین رکوردی که در قهر کردن می زدم حداکثر حداکثر 15 دقیقه بود ( بخاطر دعواهایمان با برادر گرام ! ) ، اما این بار واقعا ... . والبته این قهر کردن دلایل زیادی هم داشت ، امتحانات طاقت فرسای طولانی مدتمان از یک طرف و بعضی مسایل از طرف دیگر و البته مورد دوم به حدی اذیتم کرده بود که شاید این مدت بیش از  این طول می کشید. اما فکر کنم دیگر با یک سورپریز شدن حسابی  (رجوع شود به پ.ن)  آن هم قبل از موعد (!) دیگر آدم مجالی برای قهر کردن نداشته باشد.

در این مدت مدید ، اتفاقات جالبی برایم افتاد ، فکر و ذکر و ذهنم  بی ثبات و پر از تلاطم و آشوب شده بود ، دلم برای فضای وبلاگستان تنگ شده بود اما بعد از این همه مدت خواندن بعضی نظرات واقعا دلم را بدرد آورد ، گرچه نظرات مثل همیشه بود اما این بار من حساس تر شده بودم و اصلا هم در حال حاضر علاقه ای برای جواب دادن به تک تکشان ندارم ...

با خودم می گویم در حاشیه بودن و ناشناخته بودن چقدر لذت بخش تر بود تا الان ... فکر و خیالات زیادی به سرم می زند تازگی ها ، آنقدر در گیر ذهنم شده ام که دیگر فرصتی برای فکر کردن نداشته باشم.

به این نتیجه رسیده ام که آدم وقتی تنها می شود به خدا نزدیک تر می شود. در این مدت مدید فهمیدم  که رسیدن به خدا شخصی است و تنها وقتی میسر می شود که آدم فقط خودش را ببیند و خدا را. آنقدر تنها بشود که دیگر حتی کسی را حتی برای حرف زدن نداشته باشد ، آنقدر تنها بشود که در  عین حال که دوستان زیادی دارد باز هم دوستی نداشته باشد ، آنقدر تنها بشود که وقتی بغض می کند شانه ای را برای گریه کردن نداشته باشد ...

به تغییر و تحول اعتقاد دارید !؟ در این مدت آنقدر تغییر و تحول در زندگیم زیاد بود که دیگر این آخری ها از خودمم حرصم گرفته بود.

پ.ن

1.با وجود برنامه های زیادی که برای تابستان ریخته بودم الان تصمیم گرفته ام(به جز  کلاس زبان که همیشگی است !) تمام برنامه های دیگر را کنسل کنم و فقط 3 ماه استراحت مطلق داشته باشم ( البته مطلق مطلق که نه(!)کمی ایتینگ و اسلیپینگ و کمی وب گردی و گردش و تفریح و تو سر و کله ی هم زدن و کلاس های استاد شجاعی رفتن و  برنامه های علمی _فرهنگی _مذهبی _ ... _تفریحی _ عقیدتی _ سیاسی و الی آخر !!!  )

2. www.reihane.com  

 اولین کادوی تولد امسالم و البته پیشاپیش(!) [ چشمک!!!] حدود 2 ماه تا 23 مرداد باقی مانده ولی بر روی کادو ذکر شده بود که کادوی تولد پیشاپیش تقدیم می گردد ... : پی

1+2. به طور کلی فکر کنم یک عذر خواهی عمومی و یک تشکر خصوصی بده کار باشم ...

فعلا همین!

والسلام

]]>
آدرس جدید 2006-05-27T05:05:00+01:00 2006-05-27T05:05:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/24 ریحانه فاطمی بسم اللهhttp://www.reihane.com/والسلام بسم الله

http://www.reihane.com/

والسلام

]]>
من بی استخاره عاشق می شوم . 2006-04-20T18:04:00+01:00 2006-04-20T18:04:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/23 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیمحالا که دلم گرفته ... حالا که قلبم اینقدر کوچک شده ... حالا که آسمان دلم تنگ شده و چشم هام  یک دریا اشک شده حالا حاضرم برات بگم ... حاضرم بگم که من مثل تو لیاقتش رو ندارم ... بگم که تا وقتی فرسنگ ها با شمایی که توی جبهه ها شهید شدید فاصله دارم شهید نمی شم ... بگم که قلب من اینقدر کوچیک هست که نتونه شهادت به این بزرگی رو تو خودش جا بده ... حالا که دلم تنگ شده می خوام برات بگم ... بگم تا که بدونی شهید شدن هنوز خیلی حرفه برام ... خیلی بزرگه ... هرکسی نمی تونه ... بگم که اگر یک بسم الله الرحمن الرحیم

حالا که دلم گرفته ... حالا که قلبم اینقدر کوچک شده ... حالا که آسمان دلم تنگ شده و چشم هام  یک دریا اشک شده حالا حاضرم برات بگم ... حاضرم بگم که من مثل تو لیاقتش رو ندارم ... بگم که تا وقتی فرسنگ ها با شمایی که توی جبهه ها شهید شدید فاصله دارم شهید نمی شم ... بگم که قلب من اینقدر کوچیک هست که نتونه شهادت به این بزرگی رو تو خودش جا بده ... حالا که دلم تنگ شده می خوام برات بگم ... بگم تا که بدونی شهید شدن هنوز خیلی حرفه برام ... خیلی بزرگه ... هرکسی نمی تونه ... بگم که اگر یک روز توی کربلایی عاشورایی بوده ، توی ماووتی هم بیت المقدس دوئی بوده و توی بیت المقدس هم شاید روزی بیت المقدس دوی دیگری باشد ... بگم که کل ارض کربلا رو شاید هنوز هم نفهمیده باشم ... بگم که اگر یک روز دود موتور حاج همت و سید خورد توی صورتت یک روز هم شاید دود غلیظ انفجار کنار در شرقی بخوره توی صورت ما ... باید حالا که دلم تنگ شده برات بگم ... بگم که من خیلی فاصله ام زیاده تا شماها ، تا سید ، اصلا تا همین هبه ضراغمه همین شهید من (!) ...
 الان جبهه و سنگر و خاکریز اینجا نیست ولی می دانی چه هست !؟ یک قلب هست که حکم جبهه را دارد ... دل هست که حکم خاکریز را دارد ... گریه هست که حکم سنگر را دارد ... اگر آن موقع تو بی اراده سیراب می شدی از عشق و صفا و شهادت ... من الان بی اراده تشنه می شوم ...
 اصلا می دانی فرق من و تو در چیست !؟ فرقمان در این است که تو مرد جنگ بودی و لایق شهادت ، تو عاشق پرستو ها بودی و مرگ قو ، و من ... و من فقط این را یدک می کشم و بس ... من بی استخاره عاشق می شوم و بی اختیار نفسم را در سینه حبس می کنم... من به یاد تو و رفقایت مرثیه می خوانم و تو تنها با دیدن غروب آفتاب گریه ات می گرفت ... دلم تنگ شده است ... چشم هایم را می بندم وسعی می کنم به خاطر بیاورم که به خاطر سرخی لاله ها زنده ایم...
پ.ن
اول.انگار قرار است از این به بعد مجمعی ها نظراتشان را اینجا ( وبلاگ طیف اعتدال!) بنویسند فقط به من گفتند آدرسش را بگذارم توی وبلاگ(!)

دوم.کلی حرف داشتم ولی همه را خوردم ...

]]>
از نسل سوم تا ناکجا آباد !!! 2006-04-12T18:04:00+01:00 2006-04-12T18:04:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/21 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیمدرختی از نهال انقلابهمیشه وقتی درختی داریم ، ممکن است بعضا شاخ و برگ های آن را کوتاه کنیم یا مثلا زمانی باشد که خود به خود آنها بریزند ولی همیشه اصل ،خود درخت خواهد بود ، شاخ و برگ ها دوباره در می آیند ... اما یک موقع است که درخت از ریشه فاسد می شود و بنا بر این درخت رو به نابودی می رود . در عرصه ی فرهنگ هم وضع به همین شکل است ؛ گاهی می بینیم که شاخ و برگ های آن می ریزد اما اصالت فرهنگی هنوز باقیست ولی گاهی آن چیزی که فاسد می شود شاخ و برگ های فرهنگ نیستند ، بل که ریشه هایش بسم الله الرحمن الرحیم
درختی از نهال انقلاب

همیشه وقتی درختی داریم ، ممکن است بعضا شاخ و برگ های آن را کوتاه کنیم یا مثلا زمانی باشد که خود به خود آنها بریزند ولی همیشه اصل ،خود درخت خواهد بود ، شاخ و برگ ها دوباره در می آیند ... اما یک موقع است که درخت از ریشه فاسد می شود و بنا بر این درخت رو به نابودی می رود . در عرصه ی فرهنگ هم وضع به همین شکل است ؛ گاهی می بینیم که شاخ و برگ های آن می ریزد اما اصالت فرهنگی هنوز باقیست ولی گاهی آن چیزی که فاسد می شود شاخ و برگ های فرهنگ نیستند ، بل که ریشه هایش هستند ، ریشه هایی که در قلب مردم رسوخ کرده اند ، و حال باید منتظر باشیم تا درخت ناز و گوگولی فرهنگمان روزی تبدیل به یک تکه چوب خشک بشود . اینها را گفتم تا مقدمه ای برای تقسیم بندی کلی ام در جامعه ی امروزمان که اکثریت قریب به اتفاقشان را نسل سومی ها و نسل دومی ها که جوان محسوب می شوند ( و خود را نسل سوخته می نامند ! ) بشود .
بی تفاوتی  یا مرگ فرهنگی !؟
وقتی چند روز پیش به این موضوع فکر می کردم و با محمد که شاید خودش هم شدیدا از گروه اول که خواهم گفت (!) باشد ، بحث می کردم به مسائل جالبی برخوردم که چه بسا برایم بسیار تلخ بود... و در آخر هم به این نتیجه رسیدم که : امروزه ، شاید نصف بیشتری از این نسل افرادی هستند که نسبت به خوب و بد ، حق و باطل ، و صلاح و فساد جامعه " بی تفاوت" اند ، برای آنها اصلا حاکمیت ارزش یا رواج ضد ارزش فرقی نمی کند و به عبارت اصح  این گزینه ها برایشان اصلا معنایی ندارد. گسترش چنین روحیه ای در میان افراد نشانه ی مرگ فرهنگی در آن جامعه است که به فقدان هویت فرهنگی منجر می شود و این هشداری جدی است به همه(!) (حتی شما دوست عزیز :دی )
در مقابل آنها ، گروهی هستند ( که صد البته بسیار کمترند ! ) که بر اثر داشتن هویت فرهنگی و یک سلسله اعتقادات ، باور ها ، ارزش ها و گرایش ها به محیط اطرافشان حساس اند ؛ حال همان گروه دوم هم خود به دو بخش تقسیم می شود : اول. گروهی که پای بند به اصول دینی و اخلاقی و مذهبی اند و اعتقادات شان هم بر اساس باور های مذهبی شان است و در نتیجه واقعیت را از دید مذهبی و بهتر می بینند ! دوم. هم گروهی است که ضد ارزش های انقلابی و مذهبی اند و در مقابل تفکرات بسته ی غربی قرار و تاثیر گرفته اند و هردوی این گروه ها هم خود دارای رادیکال ها و غیر رادیکال هایی می باشند ولی در هر حال مهم این است که هر دو دارای هویت فرهنگی اند و در گسترش نظر و عقیده ی خود پای بندند و حد اقل بحث کردن و به گفتگو نشستن در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی را قبول دارند.

ما همه ، در خواب خرگوشی !!!
 گروه دوم به طور کلی اصلا مورد بحث ما نیست ، اما همان طور که گفتم گروه اول است که اصلا هویت مشخصی ندارند تا بخواهند از آن دفاع کنند و به آن حساس باشند و عکس العملی نشان بدهند .برای این افراد که عمده ی نسل جوان را تشکیل می دهند ؛ گسترش حق یا باطل و یا رواج ارزش یا ضد ارزش تفاوتی ندارد.
نتیجه چیست !؟
هیچی. نتیجه آن است که جامعه ی جوان به سمتی می رود که فرهنگ بی گانه و غیر خودی به صورتی تهاجمی خودش را به خورد  نسل جوان بدهد و بدون آن که ما متوجه بشویم ناگهان سرمان را بلند می کنیم و می بینیم که بــــــــله... کار از کار گذشته است و بنده و جنابعالی، جملگی در خواب خرگوشی بوده ایم.
وحالا
چرا عمده نسل جوان ما بی تفاوت اند !؟
به نظر من اولین عامل ، برخوردهای تند و خشن و غیر معقول گروه دوم ( اعم از مذهبیون و ضد مذهبیون هر یک به گونه ای! ) در مسیر یک سری اهداف و اغراض شخصی و تبلیغات نا مناسب و ارائه ی الگوهای غلط و رفتار های نادرست و بدبین کردن جوانان به اعتقادات اسلامی و آداب و سنن خودی و ایجاد محدودیت ها ی غیر معقول که منجر به گرایش افراد به فرهنگ بیگانه می شود ، است (چرا که می گویند وقتی به بچه میخواهی بگویی این چیز جیزه(!) یک چیز دیگری را جای گزینش کن...) و دومین عامل هم از بین بردن جذابیت ها است چه در محیط اجتماع ، چه در مدرسه و چه در محیط خانواده و دوستان ! مثلا من هم اگر باشم بین یک فیلم از سینمای ایران ، ( که فقط در مسایل طنز و یا عشقولانه سیر می کند !) و یک فیلم از سینمای هالیوود ، فیلم هالیوودی را انتخاب می کنم( البت بستگی دارد!)... حالا دیگر خودتان تا تهش را بروید ...
هجوم فرهنگی تنها در زبان و آداب و سنن نیست !
چرا باید هر وقت اسم از هجوم فرهنگی می آید ، تصویری از  مد لباس و کفش و موسیقی و زبان و... در ذهنمان نقش ببندد !؟ آیا واقعا غرب تنها مد لباس را تبلیغ می کند... یا تنها سعی در از بین بردن سنت های قدیمی ایرانی دارد...!؟ خیر . اگر فقط یک کم اطرافمان را خوب ببینیم و چشم هایمان را بهتر باز کنیم دیدمان عوض خواهد شد... گاهی اوقات حتی پیش می آید که مد یک چیز زیبایی باشد و در عین حال با ارزش هایمان مغایرت نداشته باشد و یا هرچیز مثل آداب و رسوم یا علم... اما باید بدانیم در کنار همین مد به ظاهر زیبا و رفتار پسندیده ی اجتماعی یا علمی که وارد می شود ، هزاران چیز دیگر هم داخل می شوند. در کنار مد، هزار بی بند و باری دیگر و در کنار علم ، زبان خارجی به اسم زبان علمی یا اینتر نشنال. و چرا یک فارغ التحصیل روانشناسی ، نصف حرف هایی که می زند باید به انگلیسی باشد یعنی معادل فارسی اش نباشد !؟ آری ... اینها همه اعلام خطر است و یک معزل(!) دشمن زیر خاکی میرود و ناگهان در زمان مناسب سر از خاک بیرون می آورد همچنان که رهبر می فرماید :" امروز دشمن تمام تلاش خود را برای ضربه زدن به ایمان دینی و آگاهی و روحیه ایثار گری و فداکاری وحدت و همدلی مردم متمرکز کرده است."
راه  حل اساسی و ختم کلام !
راه حل اساسی ترویج  یک سری ارزش ها است. ارزش های ایرانی و مذهبی توسط دولت و حتی توسط خود مردم ؛ تنها راه مقابله این است! آن هم با تبلیغات مناسب و رفتار ملایم با این نسل و ترویج فرهنگ خودی در قالبی جلب مثل موسیقی خودی،سینمای خودی،و حتی مد خودی! و دیگری همان اتحاد است در عرصه ی اجتماعی و نمونه ای از آن لزوم اتحاد حوزه و دانشگاه است و ختم کلام اینکه مادامی که جذابیت نباشد باید هرروز شاهد افزایش این بی تفاوتی ها باشیم و بس.
پ.ن
اول. حالا دیگر دارم آرام آرام می فهمم که چگونه دشمنان سعی می کنند ارزش ها را بی ارزش کنند و ما دیگر کم کم می بینیم که در جامعه ، ارزش های اسلامی مطرح نیست و ارزش ها تبدیل به ضد ارزش ها می شوند و حالا دیگر این هم حکایت ماست که ببینیم که نوجوان نسل سومی امروزی فقط به فکر تفریح و خوردن و خوابیدن و موسیقی راک و پاپ یا متال بازی و رپ بازی و تریپ  فشن ، اعم از انواع مدل مو وکفش کتانی و شلوار پاره و ... باشد و تفکرش هم این باشد که آدم بهتر است هم نماز بخواند و زیارت عاشورا ی پنج شنبه ها (هر چند به اجبار مدرسه !) و هم به دنبال این جور چیز ها باشد ...
دوم. اگر اینطور پیش برود که کارمان زار است. باید فاتحه ی هرچی اسلام و جامعه ی اسلامی و ارزش های اسلامی و این جور چیز ها است را بخوانیم . جماعت مومن وبسیجی ! خواهرا ! برادرا ! یک جنبشی ، چیزی بکنید. از خودتون شروع کنید همین حالا.

سوم.[...]

والسلام

]]>
گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ... 2006-04-06T20:04:00+01:00 2006-04-06T20:04:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/20 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیمسرم گیج می رفت. می رود. گریه ام گرفته بود. گرفته است.همه چیز دور سرم می چرخید نمی دانم شاید هم برعکس سر من دور همه چیز می چرخید. یک چیزی مثل سماع.... صدا ها را دقیق نمی شنیدم . منعکس می شدند . حالتی مثل ... مثل وز وز زنبور روی همان درخت کُنار قدیمی که یک روز قطعش کردند و رفتند ؛ و انگار خاطراتم را بریدند و بردند .پیشانی ام جای چه بود!؟ نمی دانم . شاید به قول تو مُهر ، شاید هم مِهر یا مَهر ... حلقه ی زیبایی بود . مبارکش باشد. مبارک صاحبش باشد. ظریف بود . خنده ام گرفت یک لحظه بسم الله الرحمن الرحیم

سرم گیج می رفت. می رود. گریه ام گرفته بود. گرفته است.همه چیز دور سرم می چرخید نمی دانم شاید هم برعکس سر من دور همه چیز می چرخید. یک چیزی مثل سماع.
... صدا ها را دقیق نمی شنیدم . منعکس می شدند . حالتی مثل ... مثل وز وز زنبور روی همان درخت کُنار قدیمی که یک روز قطعش کردند و رفتند ؛ و انگار خاطراتم را بریدند و بردند .
پیشانی ام جای چه بود!؟ نمی دانم . شاید به قول تو مُهر ، شاید هم مِهر یا مَهر ... حلقه ی زیبایی بود . مبارکش باشد. مبارک صاحبش باشد. ظریف بود . خنده ام گرفت یک لحظه! حتی در انگشت کوچیکه ی من هم جا نمی شد ... یاد کودکی هایم افتادم... شاد بود و هم غمگین ... تاب های پارک زکریا ... مغازه ی کفش فروشی داخل میدان... کفش قرمزه که به قول شما داهاتی بود و به قول من هرگز ... ساندیسی که مثل خروس قندی برای دلخوشیم می گرفتید و من هم با گریه می خوردم ... نمی دانم شاید آن موقع مغرور تر بودم... اما مهربون تر و پاک تر ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... گریه هایم ...صداهایی که منعکس می شدند ... لباس های عیدم ... موهایی که روزی در نور آفتاب طلایی بودند ... چشم های گردم و لپ هایم که از بس همه می کندند مثل رز های چند روز پیش سرخ سرخ و لطیف بودند ... رشته کوه هایی که وقتی از جاده اراک می گذشتیم از دور پیدا بودند ... تپه هایی که از پشت پنجره ی اتوبوس برای آدم دست تکان می دادند... کادوهای تولدم... عروسکی که روزی فاطمه دستش را کند ... کیک تولدم ...
جایی شنیدم یا خواندم یا هردو (!) که هرچه دل آدم سنگ تر می شود و هرچه آدم گناه بیشتر می کند اشک هایش دیرتر سرازیر می شود ... چشمانم می سوزند ... قرمز شده اند ... اما حتی آنها هم از خودم مغرور ترند ... که بخواهند پهنای صورتم را خیس کنند ... این هم عاقبت غرور چشم ها ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... خمپاره ها هم ... آه و ناله ها و اشک ها هم ... این اشک کجا و آن کجا ... این برای چیست و آن برای چی(!) ... چفیه ی خونی و سربند خاکی هم ... همه جا دود بود و هیچ جا نبود ... همه چیز دور سرم می چرخید... بوی سیب می آمد ... بوی باران هم ...بوی یک مشت کُنار درشت و سبز ... بوی نم خاک و کاهگل های خیس ... بوی ابر و تصویر ماه ... شاید هم  بوی نرگس یا بوی یاس ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... احساس کردم دارم می دوم ... توی کوچه های قدیمی ... توی فصل بهار ... بین کلی گل بابونه ... بوی بابونه هم می آمد ... می دویدم و فریاد می زدم ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... حتی هنوز که هنوز است وقتی حوض حرم را می بینم یاد حوض کوچک داخل حیاط مامان زری می افتم که عید ها پر از ماهی می شد ... حیف شد آقاجون برداشتش ... فکر کنم اگر الان بود به عنوان میراث فرهنگی ازتون می خریدند ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... فکر کنم زود بزرگ شدم ... کودکی ام کوتاه بود ... اما شیرین و یا شاید هم غمگین ... دوری ... غربت ... تنهایی ... واژه هایی که قبل از اینکه حتی بدانم معنی شان چیست آنها را چشیدم ... لمس کردم ... با آن ها بازی بازی زندگی کردم ... و اما ، حتی نمی دانستم چیست !؟
همه چیز دور سرم می چرخید ... یک دشت پر از گل ... درختچه ای تک روی یک تپه ... رودخانه ای پر از قورباغه ... پرستویی زخمی ( ... که روزی با محمد خوبش کردیم ) ... آرامش اولین تماشای طلوع آفتاب ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... الله اکبر و تکبیرة الاحرام نماز ... چادر کوچولویم... و نمازی که هرچند نادرست ولی لبریز از عشق می خواندم ... سرخی غنچه های گل های انار ، گردی برگ های درختان حیاط و سبزی سبزه های گوشه ی حیاط دم دم های فصل بهار ...
همه چیز دور سرم می چرخید : در شرقی ... گلوله و باروت ... پارچه ی سبز لا اله الا الله ... که سبزیش مثل همو سبزه ها بود ... تانک هایی که بیشتر مثل تانک های نقاشی ام بود ... و فریاد هایی که مثل نمایش نامه های دبستانم بود ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... همه جا سبز بود ... آسمان آبی بود و بی ابر ... در یک لحظه غفلت ... گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ...
والسلام

پ.ن

اول. گاهی اوقات آدم بهتر است سکوت کند و فقط به حال گروهی حسرت بخورد و لبخندی تلخ بزند و به حال زمانه گریه کند و بعد زیر لب آرام  بگوید : علی الله توکلت ...


]]>
یک بغل آزادی 2006-03-28T20:03:00+01:00 2006-03-28T20:03:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/19 ریحانه فاطمی بسم الله الرحمن الرحیمنقل است که حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) پس از ازدواجشان خدمت حضرت رسول اکرم (ص) رسیده و از وی خواستند تا توصیه ای درباب وظایف آنان بیان کند . و رسول خدا (ص) کار داخل منزل را به دخترش فاطمه و کار بیرون از منزل را به حضرت علی موکول نمود. در آنجا بود که حضرت فاطمه (س) با خوشحالی فرمودند: " همانا تنها خداوند است که می داند رسول خدا(ص)با (سپردن تنها کار خانه به من و ) راحت کردن من از تحمل نگاه مردان اجنبی چقدر مرا خوشحال نمود... ."وقتی مطلب فوق را می خوانم احساس می کن بسم الله الرحمن الرحیم

نقل است که حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) پس از ازدواجشان خدمت حضرت رسول اکرم (ص) رسیده و از وی خواستند تا توصیه ای درباب وظایف آنان بیان کند . و رسول خدا (ص) کار داخل منزل را به دخترش فاطمه و کار بیرون از منزل را به حضرت علی موکول نمود. در آنجا بود که حضرت فاطمه (س) با خوشحالی فرمودند: " همانا تنها خداوند است که می داند رسول خدا(ص)با (سپردن تنها کار خانه به من و ) راحت کردن من از تحمل نگاه مردان اجنبی چقدر مرا خوشحال نمود... ."
وقتی مطلب فوق را می خوانم احساس می کنم که چقدر حضرت فاطمه (س) به راحتی قبول می کردند که (فقط!) کار داخل منزل به عهده ی ایشان باشد و اینکه شاید شرایط آن زمان بدین گونه می طلبید و در حال حاضر دیگر خانم ها ( بیشتر ، منظور خانم های مومنه ! ) مجبور یا به عبارتی اصح حاضر به (فقط!) کار کردن در داخل منزل نیستند و دیگر حتی کسی برایش نگاه مردان اجنبی اهمیتی ندارد و باخود فکر می کنم وقتی بانویی سیدة النسا العالمین باشد دیگر زمان و مکان مطرح نیست بلکه چنین بانویی در تمام احوال بهترین زن در میان زنان جهانیان بوده اند و بنابر این این نکته باید در حال حاضر نیز صدق می کند.  اما باز چند سوال یا چند نکته برایم پیش آمد که ذکر آنها خالی از لطف نیست:
1- مشخص کردن وظیفه ی زن و مرد ،توصیه یا اجبار ؟
انجام وظایف در داخل خانه یا خارج از خانه فقط توصیه بودند و نه اجبار و یا یک اصل چرا که در حال حاضر بعضی از تنگ نظران خشک مذهب تصور می کنند که این یک اصل است و زن فقط در خانه و مرد هم فقط در بیرون از خانه باید کار کند ... و شاید این هم یکی از دلایل اصلی برای خشونت علیه زنان  و یا اجبار دختران و زنان برای ماندن در خانه و به دور از اجتماع بودن و به اصطلاحی ( یا جور دیگری اگر بگویم به طرز تفکری!) منجر شده است که هرچه زن بیشتر دور از دسترس اجتماع باشد ( و فی الواقع چشم و گوشش بسته تر باشد نسبت به محیط ! ) ؛ سالم تر است و مطمئنا این طرز تفکر در حال حاضر و در اجتماع حاضر نسبت به تفکر روشن تر به ندرت پیش می آید اما این نکته هم خالی از لطف نیست که شاید در بسیاری از نقاط ، همین طرز فکر سبب عقب ماندگی زن در خانواده و در درجات بالاتر عقب ماندگی وی در اجتماعات بزرگتر شده است و این امر مسلمآ منجر به عقب ماندن نخبگان زن یک جامعه می شود.
حضرت فاطمه (س) : بهترین شما کسانی اند که با مردم نرم ترند و زنان خویش را بیشتر گرامی می دارند.
2- زن ابزاری برای ایجاد گناه !
گاهی اوقات بعضی اشخاص و افراد حکم وسیله و ابزار را دارند و بعضی دیگر عامل به عملند و حقیقتا اگر آنها نباشند هیچ عملی(گناهی!) انجام نمی شود (حتی اگر در نظر خود گناه نکنند!) دقیقا مثل قانون علیت! برای مثال نجاری را فرض کنید که بخواهد یک میز را بسازد ، تا زمانی که چوب و چکش و میخ نباشد او نمی تواند میز را بسازد ، اگر هم چوب و چکش و میخ باشد ولی نجار نباشد به همین شکل است. همین مسئله دقیقا راجع به تاثیر متقابل زن و مرد در یک گناه است. شاید شخص عاصی مرد باشد اما تا زن نباشد دیگر عصیان مرد معنایی ندارد یعنی اصلا عصیانی وجود ندارد و شاید به همین دلیل باشد که زنان پاکدامنی که حتی تحمل نگاه مردان را ندارند ، نمی توانند ابزار بودن را تحمل کنند و چه چیزی بالاتر از این !؟ و شاید همین ابزار نبودن ، عزت و احترامی است که اسلام دوباره به زنان داد !!! ( به یاد برنامه ی مستندی افتادم که راجع به تبلیغ اسلام در میان زنان اروپا و غرب بود و اینکه زنان تازه مسلمان ، چون احساس کرده بودند که اسلام می تواند هویت واقعی و حقیقی آنها را که سالها بود در شهوت رانی ها و هوس رانی ها و آلودگی های غرب مدفون شده بود دوباره به آنها باز گرداند ، آن را پذیرفته بودند...)
3- موهبتی به نام عشق !
حضرت فاطمه(س) به عنوان برترین زن ، کار کردن در خانه را حتی یک موهبت الهی می دانستند و به همین دلیل هم خدا را شاکر بودند که چنین الطافی را به زن عطا کرده است ؛ نرمی ،لطافت ،محبت ،آرامش ، و بزرگترین موهبت را به نام عشق (!*) ، و به خاطر همین نرمی و لطافت زن است که پیامبر اینگونه دخترش را نصیحت کرده است و حال آیا واقعا یک زن نباید شکر گزار این نعمات باشد !؟ یا حداقل کفران نعمت نکند !؟
حال با تمام این اوصاف نتیجه می گیرم که :
1-بودن یک زن در جامعه نه تنها عیب محسوب نمی شود بل سبب پیشرفت جامعه ی اسلامی نیز می گردد اما این بحث مطمئنا جای فکر بیشتری را (حداقل برای خودم!) می طلبد اما به طور خلاصه بگویم که به گفته ی شهید نواب صفوی  باید طوری باشد که فضای مناسب و لازم برای فعالیت زنان در جامعه فراهم شود ، مکان هایی که مختص بانوان است، شرکت هایی که بدین صورت است و کار گاه هایی که فقط بانوان در آن کار می کنند ...
2- زن و مرد از نظر ارزشی یکسان هستند ؛ منظور اینکه هردو انسان اند و تنها ملاک ارزش یابی آنها درجه ی تقوایشان است ؛ پس بنابر این روشن است که زن و مرد به خاطر وضعیت جسمانی شان ، یعنی قدرت بدنی مرد  و لطافت و ظرافت و همچنین درایت زن در کار منزل و تربیت فرزندان صالح **، در داخل یا خارج از خانه کار می کنند نه صرفا ارزش دهی بی جا به جنس زن یا مرد!
3- یا به قولی زن و مرد مثل دو خط موازی اند ، همانطور که هریک از دیگری جداست در عین حال هر دو مثل هم اند ولی هیچ گاه به هم نمی رسند. در دو راه مختلف و به سوی تکامل در حال حرکتند و مقصد نهایی آنها هم یکسان و به سوی حقیقت است پس بنابر این  به همان صورت که دو خط موازی در دو راه مختلف(!) در حال حرکتند پس نباید زن و مرد را با هم مقایسه کرد.
پ.ن
رجوع شود به کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است !
** چراکه که به فرموده ی امام راحل مرد از دامن زن به معراج می رود!
*** حالا هی بنشینیم و بگوییم فمینیسم فلانه و بهمانه!خوب باید از خودمون شروع کنیم ، روز جهانی زن چرا باید مختص گروهی باشد که خواهان آزادی هرچه بیشتر زن هستند ( بخوانید فرو بردن بیشتر زن در منجلاب جهل! ) روز جهانی زن کار قشنگی است به  شرطی که خودمان قشنگی را برایش بسازیم نه اینکه زشتی ها را قشنگی و قشنگی ها را زشتی ببینیم  _حق را باطل و باطل را حق بپنداریم _
**** ببین نامردی های روزگار با ما چه میکنه !؟ سر به سر گذاشتن های برادر عزیز (بخوانیدش : گل پسر و شیرین عسل و قند عسل و تک پسر و الی آخر !) و پسر خاله های گرام ( همون گل پسر و شیرین عسل و الی آخر ) آدم رو به چه کار هایی وا نمی دارد ... ( که می گن دختر هر چی هم درس بخونه جاش بالاخره گوشه ی آشپزخونه است!!!)
***** شهادت امام حسن مجتبی و رحلت پیامبر اکرم تسلیت باد خصوصا خدمت آقایمان امام زمان (عج).

****** این هم لینکی در این مورد: زن در قرآن و روایت
******* از میان مومنان مردانی هستند که با آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند . برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنان در [ همین ] انتظارند و [هرگز عقیده ی خود را ] تبدیل نکردند. سوره مبارکه احزاب آیه ی 23

]]>
رفتی ... اما نمی دانم چرا ! 2006-03-20T18:03:00+01:00 2006-03-20T18:03:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/18 ریحانه فاطمی بسم الله                    شیعیان عید نگیرید که ایام عزاست                  اربعین پسر فاطمه ،ماه  شهدا ستگشته تخریب حریم دو امام معصوم                  رحلت ختم رسل،قتل حسن ،داغ رضاست...گفتی ما چهره مان را نباید نشان دهیم این را گفتی و رویت را برگرداندی گفتم سال جدید را ان شاالله زیر سایه ات بگذرانیم گفتی انشاالله ...  ، من تو را دیدم . چهره ات را ، قدت بلند بود و رشید و کلامت شیرین بود و بلیغ ، رفتی ، نمی دانم چرا ؟ دورت نوری سبز بود ، احساست می کردم ، حتی وقتی بیدار شدم ، فکر کردم ای کاش حدا بسم الله

                   

شیعیان عید نگیرید که ایام عزاست                  اربعین پسر فاطمه ،ماه  شهدا ست
گشته تخریب حریم دو امام معصوم                  رحلت ختم رسل،قتل حسن ،داغ رضاست
...

گفتی ما چهره مان را نباید نشان دهیم این را گفتی و رویت را برگرداندی گفتم سال جدید را ان شاالله زیر سایه ات بگذرانیم گفتی انشاالله ...  ، من تو را دیدم . چهره ات را ، قدت بلند بود و رشید و کلامت شیرین بود و بلیغ ، رفتی ، نمی دانم چرا ؟ دورت نوری سبز بود ، احساست می کردم ، حتی وقتی بیدار شدم ، فکر کردم ای کاش حداقل می ماندی ... ای کاش یادم بود تا می گفتم برایم - برایمان- دعا کنی ، فکر کنم گریه می کردی بخاطر اربعین پدرت حسین ...

یا ا ب ا ص ا ل ح ا ل م ه د ی

همین !

والسلام

]]>
قسمت ۳۶۵ سال 2006-03-19T21:03:00+01:00 2006-03-19T21:03:00+01:00 tag:http://reihane.mihanblog.com/post/17 ریحانه فاطمی بسم اللهسلامشاید به جرات بتوان گفت که سال 84 از معدود سال هایی است که واقعا به یاد می ماند و شاید بتوان گفت که امسال از قشنگ ترین و رنگارنگ ترین سال هایم (در عمر 14 ساله ام!) بود ؛ رنگارنگ به معنای حقیقی رنگارنگ یعنی هر روزش یک رنگ بود ... یک روز به رنگ غم ، یه روز به رنگ شادی ، یک روز به رنگ مهربانی ، یک روز به رنگ بغض ، یک روز به رنگ آشنایی و ... ابتدای سال که انتهای دوران راهنمایی ام بود به سادگی طی شد تا زمانی که رسید به امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی و تقریبا نزدیک می شد به زمان جدایی از د بسم الله
سلام

شاید به جرات بتوان گفت که سال 84 از معدود سال هایی است که واقعا به یاد می ماند و شاید بتوان گفت که امسال از قشنگ ترین و رنگارنگ ترین سال هایم (در عمر 14 ساله ام!) بود ؛ رنگارنگ به معنای حقیقی رنگارنگ یعنی هر روزش یک رنگ بود ... یک روز به رنگ غم ، یه روز به رنگ شادی ، یک روز به رنگ مهربانی ، یک روز به رنگ بغض ، یک روز به رنگ آشنایی و ...

ابتدای سال که انتهای دوران راهنمایی ام بود به سادگی طی شد تا زمانی که رسید به امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی و تقریبا نزدیک می شد به زمان جدایی از دوستانی که واقعا از ته دل دوستشان داشتم ( و دارم!) و آن هم باز خاطرات شیرین خودش را داشت و در طول امتحانات نهایی هم دغدغه برای آزمون استعداد های درخشان که جمعه ی آخر امتحانات بود و من بودم و بی خیالی و بی فکری و رلگی ام و ماندن کلی کتاب تست قطور و کتاب مبتکرانی که شاید در طول سال یک بار هم بازش نکردم ، روی دستم و نگرانی های مامان برای اینکه بنشینم تست بزنم و حرف های من  _ که شاید آن موقع به نظر مامان حرص درار می آمد (ولی بعد بهشون ثابت شد!) _که مامان من قبول می شم مطمئن باش! و حرف دوستان که می گفتند تو خدای اعتماد به نفسی !  چه خاطراتی بود و چه روز هایی (بس شیرین!)
.... تا روز امتحان و جلسه ی امتحان و آرامش عجیبی که داشتم در جلسه و شاید به نظر هر کسی هم آن آرامش برای من که فقط از هفته ی آخر شروع کردم به تست زدن تعجب آور می نمود ولی خوب برای خودم بعید نبود چون ( از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان !)  هفته ی آخری کلی فعال بودم چون هم تست می زدم و هم کلی هر شب دعا می کردم .... و بعد هم خبر قبولی ام در ساعت 7 صبح در قسمت هفت خوان سریال رستم خان در خواب شیرینم ، توسط [...] خوان ترین رفیق شفیقم که بالواقع در مدرسه [...] خوان ترین بود و اینکه چقدر ناراحت شدم وقتی فهمیدم هیچ کدام از رفقای شفیقم که عمدتا از المپیادی ها و [...]خوان ترین ها بودند قبول نشده اند و انجام عمل جراحی برای برداشتن شاخ های تعجب زیبایی که ناشی از مطلب فوق بود و اشک تمساحم برای تنهایی ام در مدرسه ی جدید ... پی: ... و خلاصه خاطراتی داشتیم با این قبولی مان در دبیرستان ( بس شیرین! )
و بعد هم تصمیم ناگهانی ام برای انتقالی گرفتن برای فرزانگان تهران ، آن هم به صورت ضرب العجل و از طریق سفارشات و نصیحت های پدرانه یا به عبارتی برادرانه دوستان و آن هم به دلیل کار حیرت انگیز و لطف بی اندازه ی خدا و ثبت نام در حالی که فقط 4 روز به اول مهر مانده بود و خلاصه دویدن برای کارم در آن ایام ... تا اینکه رسید به اول مهر ماه و ذوق و شوق من برای ورود به دبیرستان  و در پی آن روزهای سخت اول سال و مشکلات بسیاری که در ابتدا با آنها مواجه شده بودم از قبیل احساس غربت ابتدای سال و تلاش برای پیدا کردن دوست ایده آل ذهنم و یا احساس اینکه از درسها چیزی را نمی فهمم وخلاصه اینکه حس می کردم که جای من آنجا نبود و فکر می کردم در یک گرداب غرقم و همه چیز دورم می چرخند و  از دستم هم هیچ کاری ساخته نیست به جز ساختن با همه چیز و تطبیق خودم با محیط ... (شاید هم تلخ ترین روزهایم در سال 84 همان روزهای اول سال بود ...)
اما به لطف خدا چنان سریع تطبیق یافتم که باور نکردنی بود و بعد هم دست یافتن به آرامش و سکونی که در اواسط آبان آغاز شد... هم از جهت درسها و هم از تمام جهات ممکن الوجود و گمان می کنم که بعد از آن دیگر حالتی عادی و حتی عالی به خود گرفت و بعد هم  باز بی خیالی من نسبت به درس ها و در عوض مطالعه ی آزاد غیر درسی از قبیل روزنامه ،مجله ،هفته نامه و ... و دوباره نگرانی های مامان برای نمراتم ...
...تا زمانی که دیگر زمان استشهادی(ه) شدنم بود و  کپ کردنم (به دلایلی) و در آمدن چند شاخ جدید جای همان شاخ های قبلی و بعد هم زمان درمانی برای برداشتن آنها که فکر می کنم این بار دیگر خدا را شکر طول درمان کمتر شده بود و راحت تر و بعد هم دیگر طبیعتا آمدن کلی فکر و خیال و توهم در ذهنم و فکر کردن راجع به استشهاد در خواب و بیداری ام ... و خلاصه کلی مومنه شدن و تلاش برای استشهادی(ه) بودن و ... و بعد هم دوباره رسیدن به آرامش و سکون و سر سبزی ام ... ( اما این بار کاملا متفاوت !)
و حال که در واپسین روز این سال پر هیاهو و پر هیجان و پر احساس و رنگارنگم هستم حس می کنم قشنگ ترین و هیجانی ترین قسمت این سریال 365 روزه ام زمان استشهادی(ه) شدنم بوده است ... اتفاقی که چه بسا دگرگونم کرد و منی جدید ساخت و در این من جدید راهی را در مقابلم گذاشت که پایانش به بی نهایت ختم می شود و شاید هنوز که هنوز است نه استشهادیم و نه لایق بودن اش ولیکن دستم به دعاست تا شاید لیاقت بودنش را پیدا کنم و بس.

باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
     نزدیک انبساط
              جایی میان بیخودی و کشف.

پ.ن
اول. امسال به نظر من سبزه اونم سبزه شدیدا چمنی (!)
دوم. امیدوارم امسال 12 ماه شاد  ، 52 هفته خندون ، 365  روز سلامت ،8760 ساعت عشقولانه ،525600  دقیقه سرسبز و 3153000   ثانیه مهربون  باشید...
سوم. موقع تحویل سال ما فراموش نشیم ...

]]>