تبلیغات
روز نوشت ,
من ، تکی ، زیر چتر ، زیر باران اشک هایم
بسم الله الرحمن الرحیم
[بدون شرح است !]
اول. یادش بخیر یک زمانی هر وقت دلمون می گرفت میومدیم سراغ دیوان حافظ !! حالام مدت ها بود که بازش نکرده بودم بعد از این همه مدت هم این اومد(!) ، نمی تونم براش توضیحی بدم ، بدون شرح است !!!
دل از من برده روی از من نهان کــــرد خــــدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصــــد جان بــــــــود خیـالش لطف های بی کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشــــــــــم کــه با ما نرگس او سر گران کرد
کرا گویم که با ایـــــــــن درد جانســوز طبیبـــــــــم قصد جان ناتوان کرد
بدانسان سوخت چون شمع که بر من صــدا می گرید و بر بط فغان کرد
صبا گــــــــر چـاره داری وقت وقتست کـــه درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهــــربانان کی توان گفــــــــــت که یـــار ما چنین کرد و چنان کرد
عـــــــــدو با جان حافــــــظ آن نکردی که تیر چــشم آن ابرو کمان کرد
دوم. در این چند روز هرکس منو می دید می گفت:خواب بودی ؟! یا اتفاقی افتاده !؟ یا مثلا قیافه ات خیلی کتک خورده به نظر می رسد !!(: دی) یا دیگر اگر خیلی IQ یا حس ششم یا لطفشان زیاد بود می گفتند: گریه کردی !؟ غافل از اینکه دو شبانه روز فقط داشتم اشک می ریختم !!! آن هم چه!؟بخشیش سرکاری!!! هنوز که هنوزه منگ می زنم !!!
سوم.فائزه خانوم عزیز ، دوست گل و خواهر مهربونم تولدت مبارک !!! اگر فکر کردی که می گم 100 سال زنده باشی سخت در اشتباهی چون می دونم اصلا دوست نداری تو 100 سالگیت شهید شی !!!
والسلام
ویرایش شده در دوشنبه 16 مرداد 1385 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [روز نوشت , ]
روز نوشت ,
لال شوم ،کور شوم،کر شوم... لیک محال است که من خر شوم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام !
گناهان هر روز، پوچی بعضی از افکار ، شلوغی سر و وقت نداشتن برای اندیشیدن به مسایل جانبی همگی سبب شده اند تا در این مدت نوعی یکنواختی در روزهایم دیده شود ، اتفاق خاص و قابل توجهی نیافتد و تمام فکر و ذکرم پی درسها و امتحانات ومسایل و اتفاقات و بحث های روزمره باشد و دیگر چند صباحی است که در افکار گذشته ام تعمق نمی کنم و به اندیشه هایی کوتاه و گذرا بسنده می کنم، یاد ها از یادم رفته اند وهمچون انسان های دیگر در روزمرگی ها غرق شده ام ... .
........
...........
.........
گرچه میدانم هفته ای بیش تر به پایان این تلاش ها و درس خواندن ها نمانده است و از چند روز دیگر ! دوباره فصلی نو ، ترمی نو و دوباره تلاشی نو شروع می شود ولی باز ، همین چند روز [چند روز که نه یک روز !] هم جان آدم را می گیرند تا بخواهند تمام شوند ! :دی
........
و گرچه با گذشت این یک ماه امتحانات ، دانسته ام که تلاشم در ترم پیش بسیار کمتر از آن چیزی بوده است که انتظار می رفته است و حتی اگر اطرافیانم را راضی کند مطمئنا خودم را راضی نخواهد کرد ولیکن در ترم جدید تصمیم گرفته ام که تمام افکار جانبی را کنار بگذارم و در وهله ی اول فکرم را معطوف درس خواندن کنم....و درس خواندن نه تنها به معنای مسایل ریاضی و فیزیک و شیمی و Full بودن کل کتاب و جزوه و... ( که دیگر نمی توان به آن نام درس خواندن داد بلکه [...] زدن و یا چیز دیگر ) ، که مطالعات عمیق در علایقی که در این چند ماهه تازه متوجه شان شده ام و فکر کردن راجع به علایقی که هنوز نمی دانم و مباحثی بس شیرین ...که بعضا وجود یک سری عوامل نمی گذارند به اهداف غایی ام برسم ...
........
و نیاندیشیدن به کسانی که اندیشه شان جز بخشی از اندیشه های روزانه ام شده اند و تحمل کردن ... و چه بس دشوار است این تحمل کردن و چه بس سنگین است این واژه ی صبر ... و ... و انتظار و چه بس شیرین است این تلخی انتظار ...
........
و خواندن داستان ، مقاله ، شعر و ... ، و تمرین برای نوشتن ...
و مرتب نمودن ذهن و سامان بخشیدن به کار های روز مره و کارهایی که مدتیست به فراموشی سپرده شده اند ... و باز کردن قرآنی که مدت هاست کنار طاقچه خاک خورده است ...
....
......
..........
......
....
فکر کردم بهتر باشد آخر هفته به کوه برویم شاید پناه بردن به دل طبیعت بتواند غبار این خستگی را از ذهن و روح خسته ام بزداید و به این دوندگی ها و تلاش هایی که شاید سرانجامش جز چند نمره بالاتر یا پایین تر نباشد ، فرجامی نیک دهد .
....
فکر کردم شاید پناه بردن به دل طبیعت در روز عید به مراتب بهتر از ، ازخانه بیرون آمدن و به خانه ای دیگر رفتن ، باشد.
....
فکر کردم آغاز ترمی جدید را برای خود تولدی دوباره و آغازی دوباره بدانم و در این آغاز هر روزم را زیبا تر از روز قبلم جشن بگیرم و قشنگ ترین روزها و پر ستاره ترین شب هایم را در این آغاز محقق کنم و دیگر ابایی از گذشته یا آینده ام نداشته باشم...
....
و فکر کردم چه زیبا میشود اگر ستاره های شب قلبم را تک به تک بشمارم و دانه به دانه بچینم و در سبد آرزوهایم بگذارم تا زمانیکه یک ستاره بیشتر باقی نماند و در آن زمان سبد آرزوهایم را با تک تک ستاره هایش به درخشان ترین ستاره دلم تقدیم کنم ...
والسلام !
ویرایش شده در چهارشنبه 28 دی 1384 و ساعت 02:01 ق.ظ
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1384 و ساعت 01:01 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [روز نوشت , ]
نوشته های اخیر
من ، تکی ، زیر چتر ، زیر باران اشک هایم...-
لطفا صورت مسئله را درست بخوانید!...-
وقتی به خاطر یاس کبودت گریه می کنی ......-
تا طلوع خورشید چند ساعت راه است !؟...-
من بی استخاره عاشق می شوم ....-
از نسل سوم تا ناکجا آباد !!!...-
گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ......-
صفحات وبلاگ