تبلیغات
یادداشت های یک استشهادیه جنبشی - پست های گه نوشت
 

گه نوشت ,

: شنبه 27 خرداد 1385 :

آتش بس ...


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله

آخرین امتحانو که دادم ، بعد از امتحان احساس می کردم دارم پرواز می کنم ، حس بی وزنی بهم دست داده بود ، چنان از مدرسه بیرون زدم که فکر کنم حتی به در و دیوار مدرسه هم برخورد ...

بالاخره بعد از 2 ماه قهر کردن(البته اگر بشه گفت قهر کردن!) با وبلاگستان و حتی دفتر چه خاطرات ، یک دل سیری از عزا در آوردم . گرچه این اولین باری بود که قهر کردنم این همه طولانی مدت شده بود ؛ قبلا ها آخرین رکوردی که در قهر کردن می زدم حداکثر حداکثر 15 دقیقه بود ( بخاطر دعواهایمان با برادر گرام ! ) ، اما این بار واقعا ... . والبته این قهر کردن دلایل زیادی هم داشت ، امتحانات طاقت فرسای طولانی مدتمان از یک طرف و بعضی مسایل از طرف دیگر و البته مورد دوم به حدی اذیتم کرده بود که شاید این مدت بیش از  این طول می کشید. اما فکر کنم دیگر با یک سورپریز شدن حسابی  (رجوع شود به پ.ن)  آن هم قبل از موعد (!) دیگر آدم مجالی برای قهر کردن نداشته باشد.

در این مدت مدید ، اتفاقات جالبی برایم افتاد ، فکر و ذکر و ذهنم  بی ثبات و پر از تلاطم و آشوب شده بود ، دلم برای فضای وبلاگستان تنگ شده بود اما بعد از این همه مدت خواندن بعضی نظرات واقعا دلم را بدرد آورد ، گرچه نظرات مثل همیشه بود اما این بار من حساس تر شده بودم و اصلا هم در حال حاضر علاقه ای برای جواب دادن به تک تکشان ندارم ...

با خودم می گویم در حاشیه بودن و ناشناخته بودن چقدر لذت بخش تر بود تا الان ... فکر و خیالات زیادی به سرم می زند تازگی ها ، آنقدر در گیر ذهنم شده ام که دیگر فرصتی برای فکر کردن نداشته باشم.

به این نتیجه رسیده ام که آدم وقتی تنها می شود به خدا نزدیک تر می شود. در این مدت مدید فهمیدم  که رسیدن به خدا شخصی است و تنها وقتی میسر می شود که آدم فقط خودش را ببیند و خدا را. آنقدر تنها بشود که دیگر حتی کسی را حتی برای حرف زدن نداشته باشد ، آنقدر تنها بشود که در  عین حال که دوستان زیادی دارد باز هم دوستی نداشته باشد ، آنقدر تنها بشود که وقتی بغض می کند شانه ای را برای گریه کردن نداشته باشد ...

به تغییر و تحول اعتقاد دارید !؟ در این مدت آنقدر تغییر و تحول در زندگیم زیاد بود که دیگر این آخری ها از خودمم حرصم گرفته بود.

پ.ن

1.با وجود برنامه های زیادی که برای تابستان ریخته بودم الان تصمیم گرفته ام(به جز  کلاس زبان که همیشگی است !) تمام برنامه های دیگر را کنسل کنم و فقط 3 ماه استراحت مطلق داشته باشم ( البته مطلق مطلق که نه(!)کمی ایتینگ و اسلیپینگ و کمی وب گردی و گردش و تفریح و تو سر و کله ی هم زدن و کلاس های استاد شجاعی رفتن و  برنامه های علمی _فرهنگی _مذهبی _ ... _تفریحی _ عقیدتی _ سیاسی و الی آخر !!!  )

2. www.reihane.com  

 اولین کادوی تولد امسالم و البته پیشاپیش(!) [ چشمک!!!] حدود 2 ماه تا 23 مرداد باقی مانده ولی بر روی کادو ذکر شده بود که کادوی تولد پیشاپیش تقدیم می گردد ... : پی

1+2. به طور کلی فکر کنم یک عذر خواهی عمومی و یک تشکر خصوصی بده کار باشم ...

فعلا همین!

والسلام


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1385 و ساعت 02:06 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [گه نوشت , ]


گه نوشت ,

: دوشنبه 29 اسفند 1384 :

قسمت ۳۶۵ سال


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله
سلام

شاید به جرات بتوان گفت که سال 84 از معدود سال هایی است که واقعا به یاد می ماند و شاید بتوان گفت که امسال از قشنگ ترین و رنگارنگ ترین سال هایم (در عمر 14 ساله ام!) بود ؛ رنگارنگ به معنای حقیقی رنگارنگ یعنی هر روزش یک رنگ بود ... یک روز به رنگ غم ، یه روز به رنگ شادی ، یک روز به رنگ مهربانی ، یک روز به رنگ بغض ، یک روز به رنگ آشنایی و ...

ابتدای سال که انتهای دوران راهنمایی ام بود به سادگی طی شد تا زمانی که رسید به امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی و تقریبا نزدیک می شد به زمان جدایی از دوستانی که واقعا از ته دل دوستشان داشتم ( و دارم!) و آن هم باز خاطرات شیرین خودش را داشت و در طول امتحانات نهایی هم دغدغه برای آزمون استعداد های درخشان که جمعه ی آخر امتحانات بود و من بودم و بی خیالی و بی فکری و رلگی ام و ماندن کلی کتاب تست قطور و کتاب مبتکرانی که شاید در طول سال یک بار هم بازش نکردم ، روی دستم و نگرانی های مامان برای اینکه بنشینم تست بزنم و حرف های من  _ که شاید آن موقع به نظر مامان حرص درار می آمد (ولی بعد بهشون ثابت شد!) _که مامان من قبول می شم مطمئن باش! و حرف دوستان که می گفتند تو خدای اعتماد به نفسی !  چه خاطراتی بود و چه روز هایی (بس شیرین!)
.... تا روز امتحان و جلسه ی امتحان و آرامش عجیبی که داشتم در جلسه و شاید به نظر هر کسی هم آن آرامش برای من که فقط از هفته ی آخر شروع کردم به تست زدن تعجب آور می نمود ولی خوب برای خودم بعید نبود چون ( از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان !)  هفته ی آخری کلی فعال بودم چون هم تست می زدم و هم کلی هر شب دعا می کردم .... و بعد هم خبر قبولی ام در ساعت 7 صبح در قسمت هفت خوان سریال رستم خان در خواب شیرینم ، توسط [...] خوان ترین رفیق شفیقم که بالواقع در مدرسه [...] خوان ترین بود و اینکه چقدر ناراحت شدم وقتی فهمیدم هیچ کدام از رفقای شفیقم که عمدتا از المپیادی ها و [...]خوان ترین ها بودند قبول نشده اند و انجام عمل جراحی برای برداشتن شاخ های تعجب زیبایی که ناشی از مطلب فوق بود و اشک تمساحم برای تنهایی ام در مدرسه ی جدید ... پی: ... و خلاصه خاطراتی داشتیم با این قبولی مان در دبیرستان ( بس شیرین! )
و بعد هم تصمیم ناگهانی ام برای انتقالی گرفتن برای فرزانگان تهران ، آن هم به صورت ضرب العجل و از طریق سفارشات و نصیحت های پدرانه یا به عبارتی برادرانه دوستان و آن هم به دلیل کار حیرت انگیز و لطف بی اندازه ی خدا و ثبت نام در حالی که فقط 4 روز به اول مهر مانده بود و خلاصه دویدن برای کارم در آن ایام ... تا اینکه رسید به اول مهر ماه و ذوق و شوق من برای ورود به دبیرستان  و در پی آن روزهای سخت اول سال و مشکلات بسیاری که در ابتدا با آنها مواجه شده بودم از قبیل احساس غربت ابتدای سال و تلاش برای پیدا کردن دوست ایده آل ذهنم و یا احساس اینکه از درسها چیزی را نمی فهمم وخلاصه اینکه حس می کردم که جای من آنجا نبود و فکر می کردم در یک گرداب غرقم و همه چیز دورم می چرخند و  از دستم هم هیچ کاری ساخته نیست به جز ساختن با همه چیز و تطبیق خودم با محیط ... (شاید هم تلخ ترین روزهایم در سال 84 همان روزهای اول سال بود ...)
اما به لطف خدا چنان سریع تطبیق یافتم که باور نکردنی بود و بعد هم دست یافتن به آرامش و سکونی که در اواسط آبان آغاز شد... هم از جهت درسها و هم از تمام جهات ممکن الوجود و گمان می کنم که بعد از آن دیگر حالتی عادی و حتی عالی به خود گرفت و بعد هم  باز بی خیالی من نسبت به درس ها و در عوض مطالعه ی آزاد غیر درسی از قبیل روزنامه ،مجله ،هفته نامه و ... و دوباره نگرانی های مامان برای نمراتم ...
...تا زمانی که دیگر زمان استشهادی(ه) شدنم بود و  کپ کردنم (به دلایلی) و در آمدن چند شاخ جدید جای همان شاخ های قبلی و بعد هم زمان درمانی برای برداشتن آنها که فکر می کنم این بار دیگر خدا را شکر طول درمان کمتر شده بود و راحت تر و بعد هم دیگر طبیعتا آمدن کلی فکر و خیال و توهم در ذهنم و فکر کردن راجع به استشهاد در خواب و بیداری ام ... و خلاصه کلی مومنه شدن و تلاش برای استشهادی(ه) بودن و ... و بعد هم دوباره رسیدن به آرامش و سکون و سر سبزی ام ... ( اما این بار کاملا متفاوت !)
و حال که در واپسین روز این سال پر هیاهو و پر هیجان و پر احساس و رنگارنگم هستم حس می کنم قشنگ ترین و هیجانی ترین قسمت این سریال 365 روزه ام زمان استشهادی(ه) شدنم بوده است ... اتفاقی که چه بسا دگرگونم کرد و منی جدید ساخت و در این من جدید راهی را در مقابلم گذاشت که پایانش به بی نهایت ختم می شود و شاید هنوز که هنوز است نه استشهادیم و نه لایق بودن اش ولیکن دستم به دعاست تا شاید لیاقت بودنش را پیدا کنم و بس.

باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
     نزدیک انبساط
              جایی میان بیخودی و کشف.

پ.ن
اول. امسال به نظر من سبزه اونم سبزه شدیدا چمنی (!)
دوم. امیدوارم امسال 12 ماه شاد  ، 52 هفته خندون ، 365  روز سلامت ،8760 ساعت عشقولانه ،525600  دقیقه سرسبز و 3153000   ثانیه مهربون  باشید...
سوم. موقع تحویل سال ما فراموش نشیم ...


ویرایش شده در دوشنبه 29 اسفند 1384 و ساعت 04:03 ق.ظ

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1384 و ساعت 04:03 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [گه نوشت , ]


گه نوشت ,

: یکشنبه 14 اسفند 1384 :

تفاله های آدم نما !


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم

خانم نور بخش حرف قشنگی می زدند یعنی از قول آیت الله همدانی می گفتند ؛ که اگر تمام کارخانه ی آدم سازی و تفاله هایی که از تویش بیرون می آید همه و همه فقط برای این ساخته شده باشند که کسی مثل امام علی علیه السلام از تویش بیرون بیاید ؛ همان بهترین دلیل است که چرا خدا انسان را آفرید!؟
خیلی حرف است. راست می گوید. اگر یک کم به دور و برم نگاه کنم ، شاید حتی خودم هم جز تفاله هایی باشم که می گفتند و به قول استاد شریعتی در کتاب هبوط در کویر شاید فرشته ها موقع کارشون حواسشون نبوده و اصلا معلوم نیست که گل های بعضی از آدم ها رو از کجا برداشته اند و چه جوری درست کرده اند و شاید به خاطر همین هم باشد که یک آدم می تواند به بی نهایت خوب مثل امام علی (ع) و برعکس به بی نهایت بد مثل ... مثل ... چی بگم که اونقدر آدم بی نهایت بد توی تاریخ بوده اند که نمی دونم اصلا کدومشون استحقاق این رو دارد که ازش نام ببرم ولش کن حالا مثل هزاران آدم بی نهایت بد توی تاریخ ... و حالا من کانفیوز کرده ام  که یعنی فرشته ها گل من رو از چه جایی برداشته اند و اینکه من که به قائده یک نقطه ام در کجای این خط قائم کمال ( استاد مطهری) و یا اصلا همان محور y ها در صفحه ی مختصات اتمام و اکمال هستی جای دارم و آیا اصلا از نقطه ی مبدا این  صفحه مختصات عظیم گامی برداشته ام یا نه !؟
...
.....
...
شاید هم خدا عاشق بوده است که انسان را آفرید یا بهتر بگویم کارخانه ی انسان سازی را ، تا روزی امام علی (ع) ای از آن بیرون بیاید و چه بسا همین عشق بوده است که سبب وجود شده است و این است قدرت عشق الهی! عشقی که از ازل بوده است و تا ابد ادامه خواهد داشت و شاید هم روزی کاترین پاندر به این موضوع فکر کرد و از آن پس کتاب از دولت عشق را نوشت ...
 ...
.....
...
و حال می فهمم که با وجود این همه عشق ما غرک بربک الکریم یعنی چه !؟

و من الله التوفیق.
والسلام


ویرایش شده در پنجشنبه 18 اسفند 1384 و ساعت 01:03 ق.ظ

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1384 و ساعت 03:03 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [گه نوشت , ]


گه نوشت ,

: جمعه 28 بهمن 1384 :

دنگ ... دنگ ... دنگ...


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم الرحیم

ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زه این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد.
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ ... دنگ ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتوان شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد بجای:
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم
دنگ ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای می گذرد.
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ:
دنگ ...دنگ...
دنگ...
سهراب سپهری

***
دیروز توی هوای آفتابی بارون اومد ، آن هم چه بارونی! نصف آسمان سیاه بود و نصف دیگرش سفید ، نصف آسمان تاریک بود و نصف دیگرش روشن اما انگار سرتاسر آسمون بود که داشت ازش بارون میومد . دوست داشتم توی بارون دست هام رو باز میکردم ، چشم هام رو میبستم و با خودم زمزمه میکردم این شعر رو :
یادم آیـد زیـر باران ، با تو بودم ،  باتو تنها
زیر باران با تو بودم ، با تو بودم ، با تو تنها**

خیلی دلم میخواست رنگین کمان اون روز رو می دیدم ولی حیف شد که نشد ... یک بعد از ظهر بارونی ، سر کلاس الکترونیک ، از پشت پنجره اتاقک کوچک به اصطلاح رباتیک... آخی... دلم برای خودم سوخت!

پی نوشت
*گرچه اون روز بارونی نبود ولی شاید توی نظر من بارونی اومده... چون من عاشق بارونم... چه میدونم !؟ خدا میدونه!
* این شعر هم در واقع شعر نبوده SMS بوده و ( یا به قول یکی دیگه یه تیکه از یک ترانه که نمیدونم چیه دقیقا!) به خاطر همین هم به غیر از چند تا کلمه چیزی توش نمیبینید ولی همین چند تا کلمه هم توش آرایه ی قلب به کار رفته است (:پی)
*چقدر زود قرار ها از یاد آدم ها میره ! قرار اینکه از خودمون خرج نکنیم ... به نظرم یک روزم این عهد رو با خدا بسته بودیم ولی شاید یادمون رفته باشه ...
* [ این جا یک چیزی رو نوشته بودم ولی خوب به دلیلی حذفش کردم! ]

والسلام


ویرایش شده در شنبه 29 بهمن 1384 و ساعت 07:02 ق.ظ

نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [گه نوشت , ]


گه نوشت ,

: چهارشنبه 14 دی 1384 :

همان لحظه!


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

 

در حال گذریم…گذر …گذر زمان. زمان میگذرد و گویی افسار مرا در دستش گرفته و من به ناچار باید از آن تبعیت کنم.این قانون زندگی کردن است و اگر اینطور نبود هیچ شور و هیجانی در زندگی معنا نمی یافت . گذر زمان آدمی را مجبور میکند به کار هایی دست بزند که اصلا دلش نمی خواهد و یا بر عکس گذر زمان حوادثی را در زندگی آدم به وجود می آورد که تا پایان عمر جای شکر آن باقی می ماند. گاهی اوقات زمان میگذرد و من در پشت او می دوم و می دوم تا همیشه با او باشم نه با گذشته یا آینده ،بلکه با او و در همین لحظه . گاهی اوقات زمان میگذرد و من به دنبال او ، در روزمرگیها غرق میشوم ، خود بودن را از دست می دهم و شمارش ثانیه ها ، در اعماق ذهنم ، به وادی فراموشی سپرده می شوند …

و در آن زمان...

در آن زمان که در روز مرگیها غرق میشوم و غرق شدن در روز مرگی ها قدرت تفکر و تعمق را از ذهن برترم میگیرد و با خود در سکوتی مبهم فرو می روم از اعماق وجودم فریاد بر می آورم ... به ناگاه … عشق الهی در ضمیر نا خود آگاهم زمزمه ای جاودانی می کند و در یک آن ، تغییر رخ میدهد و زندگی ام متحول میشود .

 آن لحظه !!!

آن لحظه ، لحظه ی تغییر است ، با ارزش ترین و گرانبها ترین لحظه همان است،لحظه ای که انسان می تواند زندگی را دگرگون کند ، سنگ را آب کند و از آن سرچشمه ی لایزال الهی ، تمام کائنات را دچار تغییر کند …

……..

باشد که از این پس قدر این لحظات را بدانم!

پ.ن


 

فکر کنم ماهی را هر وقت از آب بگیرم تازه باشد ، برای تغییر کردن هیچ وقت دیر نیست ولیکن در اجتماعی خوانده ام که هر تحولی اگر سریع صورت بگیرد پیامد هایی را به دنبال دارد ،خلاصه که متحول شدن به اووون آسونی ها هم که گفته ام نیست...[دردسر دارد :دی].

والسلام


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [گه نوشت , ]


گه نوشت ,

: یکشنبه 20 آذر 1384 :

وبلاگ وبلاگ است نه دفتر خاطرات ...


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله

سلام


و شاور هم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین.


و در کار[ها] با آنان مشورت کن ، و چون تصمیم گرفتی برخدا توکل کن ،

زیراخداوند توکل کنندگان را دوست می دارد. (آل عمران 159)


خوب من که اول از همه مشورت کردم اصلا ایده ی خودش بود [...]تصمیمم رو هم که گرفتم بر خدا هم توکل کردم منتها کار از جای دیگه ای می لنگد از اینجا که موقع مناسبی رو برای ساخت این وبلاگ در نظر نگرفتم خوب نزدیک امتحانات ترم است ، فکرم را به خود مشغول می کند اگر چه ربطی هم ندارد چون احتمالا اگر اینجا را هم نمی ساختم آن قدر مسائل دیگر فکرم را به خود مشغول کرده بود که دیگر جای صحبت در این مورد را باقی نمی گذاشت ... .

در ضمن احساس می کنم دستم برای نوشتن بعضی چیزها بسته است که آن هم عیبی ندارد چون آن ها را می شود در جای دیگری (مثل دفتر خاطرات نه وبلاگ) به ثبت رساند البته یک چیزی را هم باید در نظر گرفت که وبلاگ ، وبلاگی اسلامی است پس باید چیز های اسلامی و نه غیره در آن نوشته شود ، از اسمش هم که مشخص و مبرهن است ... البته باید آینده را در نظر گرفت و حوادث به قول گفتنی یُهویی را [ که در اینجا منظور از حوادث یهویی شهادت است ... ( که آن هم لیاقت می طلبد!)]...

در ضمن این انتظار می رود که پس از امتحانات نوبت اول(و صد البته نمرات درخشان حاصله شان! ) حضوری فعال تر در امر وبلاگ نویسی اسلامی داشته باشم .(هی خدا !!!) البته سعیم در این است که تا آن موقع در حد توان اطلاعات عمومی ام را در زمینه های مختلف بیشتر کنم .

تازه کی گفته که ما بر لبه ی پرتگاه انحرافیم ؟! اتفاقا در جواب این دوستی که این رو فر مودند باید بگم اتفاقا ما بر لبه ی پرتگاهی که از نور هدایت آکنده است قرار گرفته ایم و شور و شر نوجوان هایی مثل ما به این چیز ها باشد خیلی بهتر از هزاران هزار چیز بدتر است که نوجوانان بسیاری دارند توش غرق می شوند!!!

و در ضمن تر هم اینکه نمی دونستید بدونید من هنوز زیارت خانه ی خدا نرفتم که حاج خانم شم!!!


والسلام


ویرایش شده در جمعه 25 آذر 1384 و ساعت 12:12 ب.ظ

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [گه نوشت , ]